X
تبلیغات
انتظار شيرين
خاطرات بارداري من و تولد ني ني

پسر گلم

روزها پشت سر هم ميگذره و تو بزرگ و بزرگتر ميشي و تواناييهات و درك و فهمت از زندگي بيشتر.بعضي روزها مي شينم و عكسها و فيلمهاي قديميت رو مي بينم و باخودم ميگم كي اين روزها گذشت و پسركم كي اينهمه بزرگ شد. جديدترين خبر اينكه توي هفته گذشته من و تو وبابا يه سفر سه روزه به مشهد داشتيم و تو مشدي آراد شدي.يه سفر خوب و مفيد.خدا رو شكر هوا عالي بود و هتل و بقيه چيزها هم همه عالي.هر چند كه تو زياد پسر خوبي نبودي و همين كه پامون رو از هتل ميذاشتيم بيرون قدم به قدم بهانه خريد يه چيزي رو مي گرفتي در حدي كه من واقعا تعجب ميكردم كه چرا اين ر فتار از تو سر ميزنه چون معمولا وقتي بيرون از خونه هستيم و چيزي برات ميخريم تو خودت به صورت اتوماتيك خودت رو فيلتر مي كني و بهانه چيز دومي نميگيري ولي توي اين سفر بهانه گيريها تمومي نداشت.بذار همين جا يه اعترافي بكنم و اونهم اينكه من تو رو مقصر نميدونم و بيشتر تقصيرها رو از خودمون و بخصوص بابا شهاب ميدونم. بابا شهاب تو رو عاشقونه دوست داره و متاسفانه دوست داشتنش رنگ غير منطقي به خودش گرفته.بابا شهاب ميخواد تو خوشحال باشي به هر قيمت و اين رفتارها براي اون لحظه تو خوبه ولي من واقعا نميدونم در آينده چه تاثيري اين رفتارها ممكنه روي تو داشته باشه. هر چند كه زياد نيازي به انتظار براي آينده نيست و همين الان هم خيلي از تاثيراتش رو ميشه ديد. من اجبارا نقش مادر سختگير رو بايد ايفا كنم.ميدوني معمولا ميگن بچه بايد از يكي حساب ببره و يكي از والدين بايد سختگير باشه ولي من ترجيح ميدادم من و بابا هر دو به موقع سختگير باشيم و به وقتش آسونگير. اما حتي توي همون مواقعي هم كه من بايد از سر اجبار سخت بگيرم،بابا خيلي وقتها مانع ميشه و متاسفانه جلوي تو اين كارو انجام ميده و همه اين رفتارهاي تو و بابا من رو داره به سمت يه بن بست مي كشونه .بن بست تربيتي! فقط اميدوارم كه تو بعد از گذروندن اين دوره خردسالي خودت راه درست رفتار كردن رو پيدا كني و اين فرصتهايي كه ناخواسته براي سو استفاده در اختيار تو قرار مي گيره كارمون رو در اون زمان سخت تر و سخت تر نكنه. پسر گلم، من هم يه مادرم و همون اندازه بابا يا حتي شايد هم بيشتر نگران و دلسوز تو هستم.من هم دوست دارم مدام لبخند رو روي لب تو ببينم ولي واقعيت اينه كه توي تربيت فرزند بايد شاهد  گريه ش هم بود و بايد صبور بود. به اميد روزهاي بهتر و شادي هميشگي پسركم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 7:56  توسط مامان آروين  | 

پسر قشنگم

اين كه اين روزها برات خيلي كمتر مي نويسم، به اين معني نيست كه اتفاقي يا داستاني براي تعريف كردن ندارم.واقعيت اينه كه هم من و هم بابا خيلي توي محل كار سرمون شلوغه و وقتي براي نوشتن نداريم و خونه هم كه ميرسيم انقدر وقت با هم بودنمون كمه و كاراي مربوط به خونه هم هست و اينجوريه كه يهو يه مدت طولاني هيچي نمي نويسسيم برات.اين مدت كه چيزي ننوشتم يه سفر شيراز رفتيم و يه سفر شمال.كه سر فرصت مناسب عكسهاش رو هم برات ميذارم.به مدرسه حسابي عادت كردي و دوست داري مدرسه و دوستات رو ولي بالاخره به سرويس رضايت ندادي و مامايي و هر وقت كه بابايي باشه، بابايي زحمت بردن و آوردن تو رو مي كشن.يكشنبه هفته پيش هم كنسرت ترم سه موسيقي رو داشتي كه من و بابا اومديم و تو خيلي بهتر از ترمهاي قبل اجرا كردي و احساس مي كردم اون حس كنار كشيدن و خجالتي بودنت خيلي خيلي كمتر شده و بيشتر توي حركات گروهيشون شركت مي كني تا حدي كه مربي توي يكي از آهنگها از تو به عنوان تك نواز طبل استفاده كرده بود و توي بقيه آهنگها هم با دوستات بلز ميزدي و حركات شبه رقص رو هم اجرا مي كردي هر چند كمي كمرنگ تر از بقيه و مخصوصا دخترا.

علاقه مندي و بازي اين روزهات واليبال و فوتبال و البته بازيهاي منفور كامپيوتريه كه اونها رو من برات جيره بندي كردم و روزي نيم ساعت بهت اجازه بازي دادم.همچنان عاشق بازيهاي چالشي مثل پازل و البته جديدا سودوكو هستي.

از مهربونيهات بگم كه مدام در حال بوسيدن من و قربون صدقه رفتن هستي.با وجود اينكه بچه اي هستي كه ابراز احساسات برات خيلي خيلي سخته و گفتن جمله هايي مثل "دوستت دارم" "ممنون" "خواهش مي كنم" "دلم برات تنگ شده " و.... برات واقعا سخته ولي به من خيلي خيلي ابراز احساسات مي كني و مدام از من مي پر سي مامان چرا من اينقدررررررررررررررر  تو رو دوس دارم؟؟؟ فوق العاده به من و بابا وابسته هستي و حتي اگر يك شب تا دير وقت خونه مامايي اينا باشيم و بدوني كه  فردا دوباره بايد صبح زود بري اونجا حاضر نيستي شب رو اونجا بموني و ميگي من تعجب مي كنم كه چطور بعضي از بچه ها شبها جاي ديگه مي مونن يعني دلشون براي مامان و باباشون تنگ نميشه؟؟!! خلاصه اينكه يه پسر خوردني مهربون و البته در خيلي از مواقع هم قلدر و حرف گوش نكن هستي.

من و. بابا عاشقتيم و خدا رو هر روز براي داشتن تو شكر مي كنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1392ساعت 8:24  توسط مامان آروين  | 

آراد مهربون و باوفا

پريروز بعد از هشت روز دوري برگشتم پيشتون.توي اين مدت سعي مي كردم كه هر شب باهات در تماس باشم كه خب بعضي از شبها دير ميشد و تو خواب بودي وقتي من ميرسيدم هتل.خدا رو شكر با بابا حسابي همكاري كرده بودي و البته به نظر مياد كه نسبت به دفعه هاي قبل دلتنگيت هم بيشتر بوده. طبق معمول من اونجا دلتنگي خودم رو با خريدن سوغاتي براي تو برطرف مي كردم.و با كلي لباس و كفش و خوراكي و پازل برگشتم.پريروز هم موندم خونه و خودم بردمت مدرسه و برت گردوندم و به كلاس موسيقي بردمت.معلمت مي گفت كه روحيه ت اون روز خيلي شادتر از روزهاي قبل بوده.معلم و مدرسه ت رو خيلي دوست داري خدا رو شكر.توي كلاستون 18 نفريد و ظاهرا فعلا يه دوست فابريك به اسم عليرضا پيدا كردي.من هم سيستم مدرسه و عملكردشون رو فعلا دوست دارم تا ببينم چه جوري در آينده پيش خواهد رفت.داستان سرويس همچنان پابرجاست.فعلا مدتي هست كه گفتيم سرويس دنبالت نياد تا حسابي توي مدرسه جا بيفتي و به فضاي جديد عادت كني و بعد پروژه سرويس رو به يه نحوي آغاز كنيم.

اين روزها دايي امين دوست داشتني مهمون هست و تو حسابي باهاش خو گرفتي و هر روز عصر چك مي كني ببيني حتما دايي امين بعد از كارش مياد خونمون يا نه.من هم مثل تو نگران روزي هستم كه دايي امين از خونمون بره و جاي خاليش اذيتمون كنه.

پسر گلم دوستت  دارم و آرامشت آرزوي منه

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1392ساعت 10:31  توسط مامان آروين  | 

 آرادی

اين چند وقت اخير،جسمم در محل كارمه و روحم پيش تو.برگشتم به روزهاي اولي كه مي رفتي مهد.البته خدا رو شكر مشكلي با مدرسه نداري و با معلمت هم ارتباط خوبي برقرار كردي ولي خب دوست  صميمي هنوز نداري و بعضي وقتها ميگي ايكاش هنوز مهد مي رفتم چون خيلي دوستاي خوبي داشتم.بعد كه من ميگم اينجا هم چند وقت ديگه  دوستاي خوبي پيدا مي كني ميگي كه هر چقدر هم دوست پيدا كنم به پاي دوستاي مهدم نمي رسن.مشكل سرويس هنوز سرجاشه.هر روز به من ميگي  كه سرويس روكنسل كنيم .فعلا منتظريم مشخص بشه كه راننده سرويس  به طور قطعي كيه تا يه قرار خارج از خونه باهاش بذاريم و سعي كنيم اون رو آشنا جلوه بديم شايد كه اعتماد تو جلب بشه.چيزي كه امروز هوش و ذهنم رو برده پيش تو اينه كه امشب من قراره به مدت يك هفته به يه ماموريت خارج از كشور برم و تو از ديشب  چند بار به من گفتي كه دلت تنگ ميشه برام و كمي اوقاتت تلخه.اوقات تو  كه تلخ باشه  حال من خرابه.هميشه اينجور موقعها يه حس عجيب و بد و كوفتي دارم.ميدوني يه پدر اگه قرار باشه ماموريت بره يا حتي مسافرت بره هيچ وقت اين حس رو تجر به نمي كنه ولي يه حس عذاب وجدان هميشه همراه همه مادرهاي كارمنده.همه مادرهايي كه بچه هاشون رو از خودشون دور مي كنن.هرچند كه به اجبار باشه.دايي امين اون روز ميگفت عجيبه كه تو براي سفرهاي خارجت هيچ  هيجاني نداري،اون نمي د ونست كه همه وجودم مالامال از هيجانه ولي از نوع منفي .مي سپرمت به خداي مهربون و بابا شهاب كه مي دونم نميذ اره يك  ثانيه بهت بد وسخت بگذره.به اميد اينكه روزهاي آروم دوباره در راهن.روزهاي بدون دغدغه و نگراني بابت مدرسه و سرويس  و دوري و... روزهايي كه دل و قلب همه مون آرومه و من هم ازاين تپش قلب لعنتي نجات پيدا مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1392ساعت 8:42  توسط مامان آروين  | 

آرادم 

در يك جمله از بيان احساسم فقط مي تونم بگم :"قلبم توي دهنمه!" 8 دقيقه ديگه تو قراره سوار سرويس بشي.(تا امروز مقاومت كردي و  هنوز قبول نكردي با سرويس رفت و آمد كني). از فكر اينكه با گريه سوار سرويس بشي و  احساس ترس و بي پناهي كني داغونم


بعدا نوشت:پسرکم باز مقاومت کرده و سوار سرویس نشده و با مامایی رفته مدرسه

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1392ساعت 12:34  توسط مامان آروين  | 

 پسرم،

امروز 17 مهره.روز سوم مدرسه رفتن تو.نشستم پشت ميزم و فكرم پيش تو هست.پريروز كه روز اول مدرسه بود من مرخصي گرفتم و  صبح اول تو رو بردم پيش مشاور.يك ساعت با مشاور صحبت كردم.از خودم،از بابا،از بابابزرگ و مامان بزرگها،از ابتداي تولد تو،مهد رفتنت،مريضيهات،سرسختي هات و...  گفتم.خانم  دكتر نظرش اين بود كه تو يك آدم درونگرا هستي مثل خيلي از  آدمهاي ديگه.يه آدم سرسخت و جدي هستي مثل خيلي از آدمهاي ديگه.به من گفت خصوصيات رفتاريت رو بايد بپذيرم و البته بايد سعي كنم كه ابراز احساسات رو بهت ياد بدم.معتقد بود كه بيان احساسات چيزي هست كه بچه ها بايد از توي خونه ياد بگيرن.خلاصه اينكه به نظر ايشون ادامه جلسات مشاوره نيازي نبود.بعد از مشاور با هم رفتيم براي خريد لوازم التحرير و بعدش  يه ناهار دلچسب در كنار همديگه و  بعد از اون پيش به سوي مدرسه.از قبل بهم گفته بودي كه  نبايد توي مدرسه تنهات بگذارم و وقتي مدير مدرسه توي بلندگو اعلام كرد كه والدين برن توي كلاس كه مربي صحبت هاي اوليه رو بكنه و بچه ها توي حياط بمونن، اشك ريزون تو شروع شد.گريه مي كردي از اون گريه ها..مي گفتي من مامانم رو دوست دارم و يه ثانيه هم نمي تونم ازش جدا شم،من اگر مامانم رو نبينم دلم خيلي براش تنگ ميشه،من مدرسه رو دوست دارم و لي مامانم بايد پيشم باشه و... همه اين حرفا با گريه شديد بود.مربي گفت كه استثنائا آراد مي تونه با مامانش بياد و با هم رفتيم توي كلاس.صحبتهاي مربي كه تموم شد قرار شد والدين برن بيرون و بچه ها بمونن توي كلاس كه دوباره  داستان از اول تكرار شد و تو با من اومدي بيرون.بيرون از كلاس بعد از يك ساعت چونه ز ني قبول كردي بري توي كلاس و من دم در وايسم و در  باز باشه كه تو من رو ببيني.به محض اينكه رفتي توي كلاس  شروع كردي به نقاشي كشيدن و كاملا سر حال بودي وفقط چند دقيقه ا ي يك بار سرت رو مي آوردي بالا و من رو چك مي كردي. روز اول به هر صورتي كه بود تموم شد.ديروز كه روز دوم بود قرار بود با مامايي بري تا من خودمو برسونم.من كه  رسيدم توي حياط مدرسه ديدم دست در دست مربيت داري ميري  دستشويي تا من رو ديدي دويدي به سمتم رو  من رو بغل كردي .مامايي هم روي نيمكت نشسته بود و از دور ما رو مي ديد.تو رفتي دستشويي و من با مربيت حرف زدم.مربيت گفت كه تو بهش خيلي وابسته شدي و تونستي ارتباط خوبي برقرار كني.من هم بهش گوشزد كردم كه آراد كمي دير دوست پيدا مي كنه و تا بتونه يه دوست واسه خودش پيدا كنه ،خانم مربي هواتو داشته باشه.بعد رفتم پيش مامايي.تو رضايت دادي كه اين بار من توي حياط منتظرت بمونم و ديگه نگفتي بيام دم در كلاس وايسم. ديروز خيلي خوب توي كلاس موندي ولي داستان جديد از اونجا شروع شد كه بايد با سرويس برمي گشتي و دوباره گريه و زاري شروع شد.البته نگرانيت بابت سرويس از ماهها قبل معلوم شده بود.از همون وقتي كه هنوز مهد مي رفتي و من بهت گفته بودم وقتي بري مدرسه بايد با سرويس بري و بياي،نگرانيت رو ابراز كرده بودي.نگراني از جا موندن و گم شدن.از راننده سرويس خواهش كردم كه اجازه بده خودم هم روز اول باهاتون بيام و دو تايي با سرويس رفتيم به سمت خونه مامايي.مامايي هم پايين ساختمون بود و من به راننده  گفتم كه تو رو از اين به بعد بايد از ايشون تحويل بگيره.ديروز هم با همه پايين و بالاهاش گذ شت.امروز د يگه قرار نيست من بيام مدرسه.قراره در خونه سوار سرويس بشي بري و با سرويس برگردي.البته صبح گفتي كه دوست نداري با سرويس بري ولي من اميدوارم كه اين هم حل بشه.البته راستش رو بخواي خودم هم  كمتر از تو نگران نيستم ولي چاره اي نيست فعلا.مي سپرمت به خدا و فرشته نگهبان و نگهدار تو.راستي ديشب به بابا مي گفتي كه من اشتباه مي كردم كه مدرسه رو دوست نداشتم،مدرسه خيلي خوبه فقط سرويسش بده .انشاله  كه به سرويس و راننده سرويس هم عادت مي كني و با ذوق و شوق ميري مدرسه.ساعت حضورت توي  مدرسه خيلي كمه.از ساعت 12.45 ظهر تا ساعت 15.45 و اين خيلي  عاليه  كه ديگه مثل 5 سال گذشته لازم نيست تو از 7 صبح تا 4.5 بعد از ظهر رو خارج از خونه بگذروني.به اميد اينكه همه چيز همونجوري كه دوست داريم خوب و عالي پيش بره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1392ساعت 9:5  توسط مامان آروين  | 

آرادم

چند شب پيش باهات صحبت مي كردم و بهت گفتم كه مادر بودن سخت ترين كار دنياست.مادر كه باشي هميشه دل نگران و مضطربي.چند وقتيه كه  ذهنم مشغول يك سري از خصوصيات رفتاري تو هست.خصوصياتي كه شايد جز مشخصه هاي فردي و ذاتي تو باشه و جاي نگراني نداشته باشه ولي چه كنم كه مادر بودن يعني همه اين نگراني ها و چه برسه به اينكه يك مادر كمال گرا و ايده آليست باشي.تو به شدت ديرجوش و شايد شايد شايد خجالتي هستي.ميگم شايد چون هنوز نمي تونم واژه دقيقي براي اين تيپ رفتارهات پيدا كنم:درون گرا! خجالتي! اعتماد به نفس كم!  محتاط! دير جوش! ترس از جدايي!  و.... نميدونم كدوم يك از اين عبارات دقيقا منطبق بر رفتار تو هست ولي هر كدوم كه باشه براي من جاي تامل زياد داره.چند روز ديگه كلاسهاي پيش دبستاني شروع ميشه و من از الان نگران اون روزم.اينكه برخورد  تو با اين فضاي جديد چطور خواهد بود؟ چقدر طول ميكشه تا دوست جديد پيدا كني؟ چقدر طول ميكشه تا با مربيت ارتباط برقرار كني و هزار سوال و نگراني ديگه و البته يك  نگراني بزرگ ديگه از اينكه مجبور بشم دقيقا در همون روز شروع مدرسه يا يكي دو روز بعدش به يه ماموريت خارج از كشور برم و توي اون موقعيت كنارت نباشم.راه ميرم و با خودم حرف ميزنم و نقشه مي كشم و به خودم اميدواري ميدم و البته اگر يك كار مفيد هم اين وسط كرده باشم اينه كه برات وقت مشاوره از يك مشاور خوب گرفتم.دوستت دارم و اميدوارم با نگرانيهام تو رو لااقل اذيت نكنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1392ساعت 8:35  توسط مامان آروين  | 

آراد عزيزم

مدت زيادي هست كه  چيزي برات ننوشتم و دليلش چيزي نيست جز مشغله كاري زياد چه در محل كار و چه در خونه.روزها تند و تند مي گذره و ما شاهد بزرگتر شدن و شكوفاتر شدن تو هستيم.توي اين مدت، من محل كارم رو عوض كردم و تو اين سه ماه رو به همراه بابا و خاله نجلا و عمو حميد مي رفتي به مهد وعصرها  خاله  نجلا زحمت تحويل گرفتن تو از مهد رو مي كشيد.همونطوري كه قبلا هم گفته بودم تو رو واسه شروع سال تحصيلي توي يه مدرسه دولتي نزديكي  خونه مامايي و بابايي ثبت نام كرده بودم و ديروز تو شكوفه قشنگ زندگي ما قرار بود توي جشن شكوفه ها به مناسبت شروع سال تحصيلي شركت كني.من از محل كارم مرخصي گرفتم كه هم بتونم تو رو توي جشن شكوفه ها همراهي كنم و هم اينكه با هم بريم مهد و مراسم خداحافظي از دوستات و مربيهات رو انجام بديم.صبح با ذوق و شوق بيدارشدي و با هم صبحانه خورديم و راهي مدرسه شديم.توي راه از من قول گرفتي كه چون روز اول  مدرسه ها هست و تو هنوز محيط و مربيت رو خوب نمي شناسي ،من تحت هيچ شرايطي تنهات نذارم و چند بار با تاكيد از من در اين خصوص قول گرفتي.وقتي به مدرسه رسيدم  همهمه بچه هاي پيش دبستاني و كلاس اولي و مادرها ،اولين چيزي بود كه خوشايند تو نبود.از همون بچگي از بي نظمي و سر و صدا و هياهوي زياد،خوشت نمي اومد.وقتي رفتيم توي سالن،كوچكي فضا و در نتيجه بيشتر شدن هياهو و گرمي سالن هم مزيد بر علت شد و به محض اينكه توي بلند گو اعلام كردن كه مادرها از پيش بچه هاشون بلند بشن و به ته سالن برن،تو گريه رو شروع كردي و حاضر نبودي حتي به اندازه چند رديف صندلي از من دور بشي.برنامه به خاطر بي نظمي هايي كه ايجاد شده بود اجرا نشد و همه بچه هايي كه به ذوق جشن شكوفه ها اومده بودن ،توي خماري جشن موندن!! وقتي مدرسه كمي خلوت شد ،من اجازه گرفتم و تو رو به داخل سالن كلاسها بردم و تو با خوشحالي رفتي روي نيمكت  نشستي و تند و تند راجع به اينكه كيفتون رو چي كار بايد بكنيد و كجا بايد بشينيد و.. از من مي پرسيدي.بعد از اون هم با هم رفتيم يه جعبه شيريني خريديم و به سمت مهد رفتيم.ساعت ناهار بود كه به مهد  رسيديم و تو آخرين  ناهار مهدت رو با  دوستات  خوردي و بعد از اون با تك تك دوستات و مربي هات خداحافظي كردي و با هم به سمت شهر كتاب راه افتاديم....

(دوست داشتم توي اين پست يه كم راجع به يكي از خصوصيتهاي رفتاريت صحبت كنم.خصوصيتي كه از ديد من مثبت نيست ولي از ديد مدير مهدتون خيلي مثبته! اون هم د ير جوش بودنته.كه چون طولاني ميشه توي يه پست ديگه مفصل راجع بهش مي نويسم.)

هفته دوم شهريور،مامان پروين و بابايي محمد مهمون ما بودند.البته در واقع با هم به شمال و لاهرود رفتيم و به خاطر اينكه مامان پروين بايد برمي گشت به سر كار نتونستن توي تهران پيش ما بمونن و فقط چند روزي رو توي مسافرت با هم بوديم.مامان پروين به خاطر از دست دادن برادرش(دايي عزيز من) روحيه ش خراب بود كه ما اين سفر رو ترتيب داديم كه شايد بتونيم يه  نقش كوچيك توي بهبود روحيه ش داشته باشيم.خدا رو شكر مسافرت خيلي خوبي بود و خيلي به همه مون خوش گذشت و  توي لاهرود مامايي و بابايي حسين هم به جمعمون اضافه شدن و چند روز خوب رو در كنار هم سپري كرديم.به اميد داشتن روزهاي بهتر و شادتر.

چند روزي هست كه د ايي امين عزيز مهمون ما هست.شرايط كاري دايي امين فعلا به صورتي هست كه ممكنه مدتي رو  با ما باشه و اين موضوع براي خونواده سه نفره ما خيلي خوشحال كننده هست.مخصوصا تو كه مثل همه بچه هاي ديگه عاشق داييهات هستي و  هر روز از من مي پرسي كه آيا امروز هم دايي امين مياد خونمون يا نه؟ انشاله خدا هميشه همه عزيزان من رو برام حفظ كنه و هميشه حضور و وجود گرمشون آرامش بخش زندگيم باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1392ساعت 10:2  توسط مامان آروين  | 

آراد نازم

چند هفته اي بود كه من و بابا احساس كرده بوديم دچار تكرر ادرار شدي و تصميم گرفتيم كه يه آزمايش كلي انجام بديم كه خيالمون از بابت عفونت احتمالي راحت باشه.دكتر برات يه چكاپ كلي نوشت و متاسفانه نتيجه آزمايش حاكي از كمبود آهن و ويتامين بود كه خب با اون وضع بي اشتهايي و بدغذايي تو زياد هم دور از ذهن نبود.طي سونوگرافي هم كه از كليه و مثانه انجام شد معلوم شد كه پسرك شيطون من توي دستشويي رفتن تنبلي مي كنه و چون هر بار با عجله ميخواد از دستشويي بياد بيرون مثانه رو خالي نمي كنه و اين باعث حس تكرر ادرار شده.خلاصه كه درمان شروع شد.اين روزها ،روزي چند وعده شربت آهن و مولتي ويتامين و آنتي بيوتيك براي پيشگيري از عفونت احتمالي مثانه ميخوري.دوست داشتم اين نوشته رو اينجا بذارم كه هر وقت بزرگ شدي و بابا شدي به اميد خدا، به ياد بياري كه با هر لقمه اي كه مي جوي ،چه شادي به قلب من و بابا سرازير ميشه،هر وقت كه از بي اشتهايي بچه هات شاكي شدي، بدوني كه  خودت هم كم به ما روا نداشتي!! خلاصه اينكه غذا نخوردنت شده عذاب روح و روان من و بابا.البته اين چند روز گذشته رو كه تعطيل بود به همراه بابايي و مامايي و عمو وهاب رفتيم لاهرود و توي طبيعت بكر اونجا و هواي بينظيرش اشتهاي تو هم مثل ما باز شده بود و با اشتهاي فراوون غذاهايي رو كه هيچ وقت لب نميزدي ،ميخوردي.اميدوارم كه اين اشتها ماندگار باشه و يه روزي بياد كه تو مثل گذشته هاي خودت، تبديل به يه بچه خوش خوراك و خوش اشتها بشي.از سفر برات بگم:

صبحها با صداي مرغها بيدار ميشدي و دست و رويي ميشستي و با بابايي مي رفتين توي حياط و مشغول توت چيدن و گيلاس چيدن ميشدي.توت چيدن برنامه هر روز صبح تو بود.صبحانه رو ميخورديم و راهي دشت و دمن و طبيعت بكر دامنه سبلان ميشديم.توي طبيعت هم كه تا مي تونستي مي پريدي و مي دويدي و لذت مي بردي و بساط كباب هم كه برپا ميشد توي كباب زدن و خوردن همراهي مي كردي.يكي ديگه از سرگرميهاي مورد علاقه تو ،توي اين سفر(سرگرمي كه من مخالف صد در صدشم) تب لت بابايي بود كه در هر فرصتي با اجازه بابايي مورد استفاده قرار مي گرفت .البته در نهايت هم اون رو ميزدي زير بغل و مي گفتي اين ديگه از اين به بعد مال خودمه! يا اعتراض مي كردي كه چرا ما برات تبلت (البته درخواست شما صرفا آيپده!!) نميخريم كه خوشبختانه من توي اين سفر متوجه شدم كه بايد در تصميم براي خريدن تبلت تجديد نظر كنم و فعلا به تعويق بندازم چون در غير اين صورت همون چيزي كه هميشه ازش هراس داشتم( اعتياد بچه ها به بازيهاي كامپيوتري) پيش خواهد اومد! اين سفر تجربه هاي ناب و نادر ديگه اي هم براي تو داشت از جمله غذا دادن به جوجه ها (البته از راه دور) ، رفتن به دشت بكري در دامنه سبلان كه زيستگاه جانوري هم شناخته ميشد و آرامشش بينظير بود و تنها صدايي كه شنيده ميشد صداي آواز پرنده ها بود و بالاخره در روز آخر سفر ديدن تگرگ عجيب و غريبي كه هر يه دونه ش به بزرگي يه گردو بود و البته ريزش توتهاي دوست داشتني تو از درخت در اثر بارش اون تگرگ وحشتناك.و حالا امروز بعد از چهار روز با انرژي مضاعف ما اومديم سر كار و تو هم راهي مهد شدي كه به گفته خودت، 10 تا خاطره از اين سفر براي دوستات تعريف كني.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 10:35  توسط مامان آروين  | 

بزرگمرد كوچكم

امروز روز عجيب و خاصي بود براي من.عجيب بابت احساسات متناقضي كه تجربه كردم.مدتها بود كه تصميم گرفته بودم براي پيش دبستاني تو رو توي يه دبستان ثبت نام كنم و هدف اصليم آشنا شدن تو به محيط مدرسه و خو گرفتنت به دوستاي جديد و آماده شدن براي كلاس اول بود.با پرس و جوهايي كه كرده بودم تصميم قطعي گرفته بودم كه تو رو توي دبستان دولتي ثبت نام كنم.زرق و برقهاي مدارس غيرانتفاعي براي من نتيجه معكوس داشت،جذبم نمي كرد،دافعه داشت برام.احساس مي كردم ضعفهايي را پشت اين زرق و برقها پنهان مي كنند.البته قطعا نگاهم بدبينانه بوده ولي خب تجربيات مامان پروين و چندين معلم ديگه هم من رو مصمم كرد كه دبستان دولتي رو انتخاب كنم.با موافقت مامايي مبني بر نگهداري و مراقبت از تو در ساعات بيكاري، چهار پنج مدرسه در منطقه محل سكونت اونها انتخاب كردم و بعد از گمانه زني هاي مختلف يكي رو انتخاب كردم.ديروز عصر خودت رو بردم و مدرسه رو به تو نشون دادم.پر از هيجان بودي و نگاهت برق داشت وقتي در مورد زمين فوتبال و بزرگي حياط مدرسه حرف ميزدي.مدرسه رو حسابي پسنديده بودي و مدرسه دوم رو هم با همون دقت نگاه كردي ولي نپسنديدي! بر خلاف ظاهر بزرگتر،جديد تر و شيك تري كه داشت! امروز صبح مدارك رو جمع كردم،كارت واكسن و شناسنامه ها و عكسهاي موفرفري خوشگلت رو.وارد حياط كه شدم و جمعيت بچه ها رو در حال فوتبال بازي ديدم،آرزو كردم كه ايكاش خودت هم با من بودي،حتما ازديدن اون صحنه به هيجان مي اومدي.يك ساعت چرخيدم.بي هدف ظاهرا!! ولي با هدف پيدا كردن آرامشي كه بتونه به استرس و نگراني وجودم غلبه كنه.نگراني از اينكه پسرك من كه تاكنون بسيار مورد توجه همه بوده توي محيطي قرار بگيره كه بسيار جدي تر از محيط مهد هست.نگران اينكه روي نيمكت بشينه و پاش به زمين نرسه!‌نگران اينكه قدش از همه كوتاه تر باشه! نگران اينكه از جذبه مدير مدرسه بترسه،نگران اينكه قبل از اينكه براي جيش كردن خودش رو به دستشويي برسونه جلوي شلوارش كمي خيس بشه و دوستاش بهش بخندن،نگران اينكه مبادا اسمش و عكسش روي ديوار جز دانش آموزان برتر نباشه و دل مهربونش بشكنه،نگران اينكه از چيزي بترسه،........ يك ساعت چرخيدم و با اين افكار مشغول بودم.معاون آموزشي مدرسه نگاه مهربوني داشت.به دلم نشست.وضعيت پوشش معلمها رو بررسي كردم و به نظرم اومد از معلم هاي زمان ما خيلي شيك پوش ترن و خوشحال شدم.كم كم خودم رو آروم كردم.از خدا آرامش خواستم.رفتم تو و ثبت نامت كردم.توي دلم گفتم توكل بر خدا.....توكل بر خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 15:21  توسط مامان آروين  | 

 
Free counter and web stats