تبليغاتX
انتظار شيرين
خاطرات بارداري من و تولد ني ني

پسرک شیطون بلای من،9 روز دیگه 4 ماهت هم تموم میشه و کلی آقاتر می  شی.الان توی بغلم رو به پرده اتاقت نشستی و داری با سگ آبی حرف می زنی! شاید هم داری دعواش می کنی چون خیلی داد و بیداد می کنی!

فردا صبح قراره با بابا حسین، مامان منیژه و عموها بریم مسافرت،می ریم استان اردبیل.آخه فامیلای بابا شهاب اونجا هستن.البته من خیلی نگران این سفر هستم،آخه تو اصلا از شلوغی خوشت نمیاد و توی شلوغی همش گریه و نا آرومی می کنی و اینجوری کار من خیلی سخت میشه چون فقط خودم می تونم آرومت کنم ، البته جدیدا دیگه بابا شهاب رو هم خوب می شناسی و بغل اون هم آروم می شی، بابا شهاب هم خدا رو شکر دیگه مثل قبل از گریه های تو نمی ترسه و خودش سعی میکنه موقع گریه هات آرومت کنه.خب اونجا هم که همه بار اوله تو رو می بینن و طبیعتا می خوان کلی بغلت کنن و دست به دست می شی و من می دونم که تو خیلی از این کار بدت میاد ولی خب این چند روز رو قول بده که پسر خوبی باشی و تحمل کنی تا به مامانی هم سخت نگذره.

از کارهای جدیدت بگم: کلی حرف می زنی، بیشتر کلمه های : ها، هو، ابوو،گی رو میگی.هر وقت هم عصبانی بشی سرمون داد می زنی.دستت رو به شدت می خوری، خودت پستونکت رو از دهنت در میاری و به جاش دستت رو می کنی توی دهنت، بغل غریبه ها گریه می کنی، اون هم چه گریه سوزناکی، بعدش که من یا بابا بغلت می کنیم تا چند لحظه خودتو می چسبونی به ما و گریه رو ادامه می دی، بعد که خیالت راحت شد که بغل مامان یا بابا هستی، می خندی.

الان هم دیگه خیلی غر می زنی و من مجبورم که همین جا قطع کنم.

خیلی دوستت داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 11:55  توسط مامان آروين  | 

پسر قشنگم

تو الان سه ماه و نيمه هستي

از سه ماهگيت به اينور خيلي تغيير كردي،حسابي عاقل شدي،خوابت خيلي بهتر از قبل شده،شبها از ساعت ده و نيم يازده تا ساعت 6 يه كله ميخوابي و گوش شيطون كر دو سه روزه كه خواب ظهرت هم خوب شده.

چند تا كار مورد علاقه هم پيدا كردي كه قشنگترينش تماشاي تلويزيون به خصوص شبكه Baby TV Chanel هست كه وقتي رو به تلويزيون بغلت ميكنم همچين محو تماشاي اون ميشي كه نه پلك ميزني نه حتي حواست هست كه دهنت رو ببندي،همينجوري با دهن باز زل ميزني به تلويزيون و آب از لب و لوچت راه ميفته،البته وسطاي نگاه كردنت يه صحبتها و يك جيغهاي با مزه اي هم ميكشي كه احتمالا به ابراز احساساتت به شخصيتهاي كارتوني مربوط ميشه.

هفته پيش هم برديمت رامسر كه اولين مسافرت ماشيني تو بود.چند بار هم بردمت لب ساحل تا دريا رو تماشا كني ولي بدنت رو به آب دريا نزدم ، دفعه بعد كه بريم شمال حتما اين كارو ميكنم.تو شمال خيلي باهوش شده بودي چون اصلا گريه نميكردي و همه گريه هات رو جمع ميكردي و منتظر ميموندي تا ما براي ناهار يا شام وارد رستوران بشيم ، باز هم گريه نميكردي و صبر ميكردي تا ما سفارش غذا بديم و غذامون رو بيارن ، به محض اينكه غذاي ما رو مياوردن تو هم شروع به داد و هوار ميكردي به جوري كه غذا رو خورده نخورده ول ميكرديم و ميرفتيم بيرون،يكي دوبار هم كه غذامون رو تا آخر خورديم هم من و هم مامان بعدش دل درد گرفتيم چون همچين مارو ترسونده بودي كه مثل شصت تير غذامون رو ميخورديم.

ديروز هم براي اولين بار تو بغل مامان رفتي بيرون و قارچ خريدي،مامان ميگفت كه خيلي دوست پيدا كردي.

سه ماهگيت كه تموم شد براي چكاپ برديمت دكتر و اون گفت كه يه مقدار ريفلاكس معده داري و بهت دارو داد كه صبح به صبح با آب سيب بهت ميديم،به نظرم روت اثر خوبي داشته چون ديگه كمتر از خواب بيدار ميشي.

خیلی دوستت داریم پسر گلم

 

بابا شهاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 11:58  توسط مامان آروين  | 

پسر گلم ، پريشب مامن پروين و بابا محمد و دايي امير برگشتن شيراز.

 با احتساب اون 23 روزي كه ما شيراز بوديم بيشتر از يك ماه بود كه تو پيش مامان پروين ميخوابيدي،هم اون موقع كه شيراز بوديم و هم اون مدتي كه اونا اينجا بودن.شبها هر وقت كه گرسنه ميشدي من بيدار ميشدم و بهت شير ميدادم.

مامان پروين خيلي بهت عادت كرده بود و اكثر كارهاي مربوط به تو رو از جمله حمام كردن،پوشك عوض كردن و ... رو اون انجام ميداد.ديشب موقع جدا شدن از تو فقط من ميدونستم چقدر دلش گرفته و غمگينه.قراره كه  ايشالا يك ماه ديگه بيان اينجا كه با هم بريم مشهد.

حالا دوباره مثل چهل پنجاه روز اول من و تو باهم تنها هستيم . اميدوارم كه تو هم گريه ها و نا آرومي هات كمتر بشه تا منم زياد خسته نشم  آخه تو هنوز حداقل روزي يكبار از اون گريه هاي وحشتناك داري كه همه رو حسابي ميترسوني .

خدا رو شكر خواب شبت منظم و خوب شده و فقط يكي دوبار بيدار ميشي و شير ميخوري اما در طول روز خيلي كم ميخوابي. اين روزا خيلي برام ميخندي و دوست داري مدام باهات حرف بزنم و بازي كنم.

خيلي دوستت داريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 10:58  توسط مامان آروين  | 

پسرکم امروز تو دقیقا دو ماه و 12 روزه هستی.5 روزه که از شیراز برگشتیم.البته مامان پروین و بابا محمد هم اینجا هستن.آخه تو دل دردهای شدیدی می گیری و خیلی نا آرومی می کنی.دیگه واقعا من به تنهایی از پست بر نمیام.البته تو دیگه منو به خوبی می شناسی و در مواقع ناآرومی فقط توی بغل من آروم میگیری و این کارت به من یه حس غرور و لذت عجیب می  ده.چند وقتیه که حسابی حواست به اطرافت جمع هست و اگه باهات بازی کنیم کیف می کنی و دست و پا می زنی و می خندی.یه آویز موزیکال واسه بالای تخت خریدیم که خیلی دوستش داری و کلی باهاش سرگرم می شی.چکاپ دو ماهگیت رو هم بردیم که خدا رو شکر همه چیز عالی بود.وزنت با لباس 5.800 و قدت 59 بود.همچنان فقط شیر خودم رو می خوری و خیلی هم شیکمو هستی.کلا پسر آقایی هستی فقط حیف که به جای 20 ساعت در شبانه روز فقط 9-8 ساعت می خوابی و بغلی هستی و گریه هم زیاد می کنی.

هر جا می بریمت کلی آدم دورت جمع میشن و قربون صدقه ت میرن،آخه تو عزیز نازمنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 12:20  توسط مامان آروين  | 

پسرکم امروز تو 53 روزه هستی و ما تو رو بردیم ختنه کردیم.من و مامان پروین و بابا محمد و خاله قمر تو رو بردیم پیش دکتر شریعتمداری که یکی از بهترین دکترهای اطفال شیرازه و به روش سنتی ختنه کردیم.اول قرار بود به روش حلقه ختنه کنیم ولی چون که یه کمی عفونت داشتی دکتر گفت که باید به روش سنتی این کار رو انجام بده.من و بابا محمد نتونستیم بیایم توی مطب چون تحمل گریه تو رو نداشتیم به همین خاطر مامان پروین و خاله قمر تو رو بردن.الان خوابیدی کنارم ولی هر موقع که میخوای جیش کنی حسابی جیغ می زنی.دلم خیلی میسوزه برات.خیلی زیاد.بابا شهاب هم مدام تماس میگیره و جویای حالته.بابا شهاب خیلی تو رو دوست داره.خیلی زیاد.برای تو از هیچ چیز دریغ نمی کنه.تو باید قدرشو بدونی.دوست دارم پدرت رو توی زندگی الگوی خودت قرار بدی و مثل او یه مرد واقعی باشی.

این عکس و این عکس هم دیروز ازت گرفتم.

دوستت دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 16:13  توسط مامان آروين  | 

آرادم ،امروز 37 روزه هستی.3-4 روز پیش واسه چکاپ ماهیانه بردیمت.قدت 53 و وزنت 4.450 بود که کاملا رضایت بخش بود.دکتر گفت که به شدت نفخ داری و برات دارو و همچنین مولتی ویتامین تجویز کرد اما الان 2-3 روزه که یه خورده بدقلق شدی و خیلی کم می خوابی.به جاش باعث شدی که مامانت به سرعت به وزن اولیه خودش نزدیک بشه.احتمالا تا چند روز دیگه مامان پروین میاد تهران و ما رو با خودش می بره شیراز.آخه تو باید بیای شهر مادریت رو ببینی.اول قرار بود بذاریم تیرماه بعد از کنکور دایی امیر بریم اما بدقلقی تو باعث شد که زودتر بریم.آخه مامانی دست تنهاست و خیلی اذیت میشه.مامان پروین هم شیراز کلی کار داره و نمی تونه زیاد اینجا بمونه.راستی چهارشنبه که 34 روزه بودی برای اولین بار گذاشتیمت توی کالسکه و رفتیم مرکز خرید گلستان.فرداش هم با دوستای بابا شهاب رفتیم پارک هنرمندان.جمعه هم قرار بود با خاله میترا و خاله مریم بریم پارک ملت که تو کلی گریه و زاری کردی و نرفتیم تازه شبش هم مجبور شدیم علیرغم میلمون بهت پستونک بدیم که به شدت استقبال کردی اما وقتی خواب رفتی من از دهنت در آوردم و تا دیشب نصفه شب که باز خونه رو گذاشتی روی سرت بهت ندادم.البته باز وقتی خواب رفتی ازت گرفتمش.آخه من خیلی از پستونک بدم میاد و اصلا فکرش هم نمی کردم که یه روز بهت پستونک بدم.اما خودمونیم خیلی ناز و با نمک می خوردی.به قول بابا شهاب انگار که 100 ساله پستونک خوری.

این هم یه عکس از تو و بابا شهاب در 34 روزگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 15:56  توسط مامان آروين  | 

سلام.من آرادم.یه آقا پسر 22 روزه شیطون بلا.توی همین 22 روز کلی چیزا یاد گرفتم.هر روز که میگذره کارهای جدید یاد می گیرم.چند روز بود که شبها خوب نمی خوابیدم و همش گریه می کردم ولی مامانم یه چیزی توی شیرم قاطی می کنه و بهم میده که زودی دل درد من رو خوب می کنه و خوابم می کنه، مامان و بابا بهش می گن گریپ میکسچر.من که نمی دونم چیه ولی مامانم یه کم از شیر خودش رو با یه قاشق چایخوری از اون می ریزه توی شیشه دوا خوری و من هم زودی می خورم.وقتی گریه می کنم و کسی بهم توجه نمی کنه الکی سرفه می کنم که مامانم بترسه و بدوه بیاد پیشم، کلی هم کلکم گرفته.بابا شهابم بهم میگه کلک باز حرفه ای!!

هر وقت بیکارم و حوصله م سر میره دهنمو باز می کنم و "ها ها ها" میگم یعنی که مامانی بیا و می می رو بذار توی دهنم.حتی اگه گرسنه هم نباشم با دهنم کلی با می می بازی می کنم و زبون می زنم!

عاشق خوابیدن توی بغل مامانم هستم.اگه مامان خوابیده باشه باید دستش رو دراز کنه و سر من رو بذاره رو دستش و منو بغل بگیره،اگه هم نشسته باشه که با شکمم روی سینه مامان لم میدم و می خوابم ولی در هر دو حالت تا منو بذارن روی زمین می فهمم و چشمام رو باز می کنم.

یه کار دیگه که خیلی دوست دارم،خوردن دستهامه.به محض اینکه ببینم مامان توی رسوندن می می به من تاخیر داره،دستهامو میکنم توی دهنم و شالاپ شولوپ می خورم.

این هم چند تا عکس از من:

 

من در 16 روزگی

من در 17 روزگی

من در 18 روزگی

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 14:24  توسط مامان آروين  | 

پسرک نازم، امروز چهاردهمین روز از ورودت به زندگی ما هست.زندگی که همیشه مملو از عشق بود و الان خود عشقه.یه زندگی عاشقانه سه نفره که نعمت و هدیه بزرگ خدا به هر سه تای ما هست.من دیگه به خوبی تغییرات روز به روز تو رو متوجه می شم.به وضوح نسبت به هفته اول شیطون تر شدی.متخصص در امر کثیف کردن پوشکی.تقریبا 2 ساعتی یک بار پوشکت رو عوض می کنم.پی پی کردنت خیلی پر سر و صدا هست و کلی هر روز ما رو می خندونی.آخه کی فکر می کنه یه فسقلی بتونه همچین صداهایی از خودش ایجاد کنه؟!توی شیر خوردن هم کم کم حرفه ای شدی و به حالت خوابیده هم خودت می می رو پیدا می کنی و می خوری.خلاصه که همه کارهات عشقه.خوابت نسبت به هفته پیش سبک تر و کمتر شده ولی خوب همچنان خوب می خوابی.شبها هم معمولا 3 ساعتی یک بار بیدار می شی و شیر می خوری و ترق توروق می کنی که من باید پوشکت و عوض کنم و تقریبا هر بار که بیدار می شی بین یک تا یک و نیم ساعت بیداری.چهار بار توی این چهارده روز حموم کردی که دو بارش مامان پروین حمومت داده،یه بار توی بیمارستان و یه بار هم بابا حسین و مامان منیژه که فیلم هم گرفتیم.حالا امروز هم قراره با مامان منپزه باز حمومت بدیم.الان تو توی تخت خوابیدی و بابا شهاب رفته دنبال مامان منیزه که با هم بیان اینجا.آخه مامان جونت توی خونه تنها هست و قرار بوده ناهار درست کنه بیاره اینجا دور هم باشیم.

دوست دارم هر روز بیام اینجا و از کارها و خوشمزگیهات بنویسم ولی چه کنم که همون کارها و خوشمزگیهای تو هست کمه این وقت رو به من نمی ده.

دوستت داریم، عاشقتیم

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:38  توسط مامان آروين  | 

پسر نازم، امروز پنجمین روزیه که دنیای من و بابات رو با حضورت مزین و زیبا کردی.الان مثل یه موش سفید* آروم خوابیدی و من محو تماشات هستم.خیلی دوستت دارم.خیلی دوست داشتنی هستی و چشم برداشتن ازت خیلی سخته.خدا رو شکر تا امروز هیچ مشکلی نداشتی.توی بیمارستان سری اول واکسنهاتو بهت زدن و دیروز هم تست غربالگریتو انجام دادیم و گواهی تولدت رو گرفتیم.ولی چون بابا شهاب باید حتما می رفت شرکت، بابا حسین رفت  دنبال کارهای شناسنامه ت و الان بابا شهاب خبر داد که به سلامتی شناسنامه ت صادر شده.حالا آراد والامنش رسما به جمعیت ایران اضافه میشه.قربونت برم من.هر چی از عشق و علاقه پدر بزرگها و مادربزرگهات بگم کم گفتم.البته بابا محمد هنوز نتونسته از شیراز بیاد ولی روزی چندبار زنگ می زنه و جویای احوالت میشه.دایی امین، زن دایی و ایلیا هم روز پنج شنبه واسه دیدن تو از شیراز میان و عمو وهاب هم همون روز از تبریز میاد.خلاصه پنج شنبه هم کلی سرت شلوغه و کلی از خاطرخواهات میان می بیننت.

خدا رو شکر شیر رو خیلی خوب و راحت می خوری.تا اینجای کار که خیلی پسر خوب و آرومی بودی و اصلا ما رو اذیت نکردی.می دونم که از این به بعد هم همینجوری خواهی بود.

خیلی دوستت داریم هممون.

* موش سفید اسمیه که بابا محمد واست گذاشته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:19  توسط مامان آروين  | 

پسرم ! آرادم! امروز آخرین روزی هست که ارتباط من و تو با هم از طریق عروق خونی هست.از فردا، انشاءا... تو رو در آغوش می گیرم، می بویم، می بوسم و از عطر تن و نفست انرﮋی می گیرم.دوست دارم باشم و در حقت مادری کنم، دوست دارم باشم و رشد و بالندگی و تکاملت رو ببینم و به خودم ببالم.اما، اگر نبودم، تو را به خدا، به پدرت و پدربزرگها و مادربزرگهایت می سپارم.می دانم که آنها هم عاشقت هستند.

فردا، حس دیگری داره.فردا من مادر می شوم.امیدوارم که لایق باشم.

تا فردا

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 15:20  توسط مامان آروين  |