تبليغاتX
انتظار شيرين
خاطرات بارداري من و تولد ني ني
بعضی وقتها توی صندلی خودت نشستی ولی شاکی هستی

بعضی وقتها هم راضی هستی و برای بقیه ماشینها بوس می فرستی

بعضی وقتها از شدت خستگی روی مبل غش می کنی

بعضی وقتها هم سر حالی و فقط بازی می کنی:

کفش همه رو از جا کفشی در میاری و میگی که مال کیه،بابااااااااا:

كتاب مورد علاقه ت رو مياري برگ مي زني:

جوجه رو مي بيني ميگي:" جوجه" و بوسش مي كني:

گربه رو مي بيني ،ميگي :"مَــــــــــووو" و بوسش مي كني:

ببعي رو نشون ميدي ميگي:"بع بع"

عاشق سوئيچ ماشيني و بهش مي گي:"بابا"!!!!! احتمالا منظورت اينه كه مال باباس.

بعضي وقتها يكي بايد بگيردت بالا كه كليد رو بكني توي قفل و بچرخوني:

يه وقتهايي حرف گوش كن مي شي و وقتي ميگم آراد ژست بگير ازت عكس بگيرم،ميري جاهاي مختلف واميستي و زل مي زني به من:

 

يه وقتهايي هم نميذاري ازت عكس بگيرم:

يه روزايي خيلي خوش اشتها ميشي.لم ميدي روي مبل و با اشتها سيبت رو گاز ميزني:

يه روزهايي هم ميل نداري و مياي تعارفش مي كني به من:

اجزاء بدنت رو مي شناسي و بهم نشون ميدي.آراد چشمت كوو؟؟

گوشت؟

دهنت؟

دندونت؟

سرت؟

آراد يه بوس بده.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:50  توسط مامان آروين  | 

آراد عزيزم، پسر باهوش و شيرينم، 6 روز ديگه 18 ماهت رو هم پر مي كني و قدم در نوزده ماهگي ميذاري.الان در آستانه 18 ماهگي ديگه خيلي خوب اكثر كلمه هايي رو كه ازت مي خوايم، تكرار مي كني.عموها رو خيلي دوست داري و مدام "عمو" مي گي و از ما ميخواي كه ببريمت پيش عمو.هر وقت هم كه ميريم توي ماشين و مي گيم كه داريم ميريم پيش عمو، همينطوري از در خونه آواز مي خوني  و مي گي :" عمو عمو عمويي".راستي يك ماهي هست كه واست صندلی ماشین خريديم.موقعي كه صندلي رو مي خريديم اصلا اميدي نداشتيم كه تو توش بشيني، اما بر خلاف انتظارمون خيلي خوب استقبال كردي و هر وقت كه در ماشين باز مي شد تو تند و تند مي گفتي" دنديلي" كه به زبون خودت  يعني صندلي! اين روزها به خوبي روزهاي اول نمي شيني و يه وقتهايي غر مي زني كه من باهات بازي مي كنم و واست شعر مي خونم كه حواست پرت بشه.آخه وقتي توي بغل من مي شيني خيلي شلوغ مي كني و يه بند با دنده و ضبط و در بازي مي كني و كارهاي خطرناك انجام مي دي.راستي پريروز من رفتم سفارت و تقريبا تاريخ سفرمون مشخص شده.احتمالا هفته اول آبان ماه من عازم سفر مي شم و هيـــــــــچ كس نمي دونه چه غوغايي توي دلمه.شايد خيلي ها فكر كنن كه اگه من اينقدر نگران تو هستم پس نبايد به اين ماموريت برم ولي ماماني ، من اينجوري فكر نمي كنم.مي دونم كه اين چند روزه خيلي هر دومون دلتنگ مي شيم ولي چند روز گذرا هست و مي دونم كه موفقيتهاي كاري و اجتماعي من در آينده بيشتر از هر كسي تو رو خوشحال مي كنه و توي زندگي تو اثر مستقيم داره.من به كارم فقط دوست ندارم به عنوان يه محل درآمد نگاه كنم و دوست دارم واقعا توي كارم موفق باشم و مي دونم كه موفق بودن من و پدرت ، تضمين كننده موفقيت تو در آينده هست چون به هر حال، اولين الگوهاي تو در زندگي ما هستيم.ايكاش يه كم بزرگتر بودي و من مي تونستم اين حرفها رو به خودت بگم و تو هم من رو خاطر جمع كني كه توي اون مدتي كه نيستم مراقب خودت و بابايي هستي و نگراني من بي مورده.من توكل مي كنم به خدا و تو و بابايي رو مي سپرم  اول دست خدا و بعد مامان بزرگ و بابا بزرگها.

خيلي دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 8:8  توسط مامان آروين  | 

پسرک گلم،اين روزها خيلي راحت كلماتي كه از دهن ما خارج ميشه رو تكرار مي كني و اگه يه كلمه اي رو ازت بخوايم بگي كه واست سخت باشه،در جوابمون لبخند مي زني.مامان و بابا رو خيلي وقته كه مي گي ولي ما رو مخاطب قرار نمي دادي و  وقتي مي خواستي ما رو صدا كني از كلمه " دَدَ" استفاده مي كردي.امروز صبح واسه اولين بار، وقتي از خواب بيدار شدي ، توي تختت وايسادي و من رو با كلمه مقدس "مامان" دو بار پشت هم صدا كردي.غرق لذتم امروز!

كلمه هايي كه تا به امروز ميگي:

مامان
بابا
آب
دوده=جوجه
داگ=داغ
نيش=نيست
دايي
عَوو=عمو
داخ=كلاغ!!!
نونو=ني ني
مومو=مي مي!!!
نــــــــــــــه(به همين محكمي)
الو
دوبه=گربه
هاپ=هاپو
اييا=بيا
ددر
دش=كفش
تخ=تخت
آخ
يا علي(به وضوح و به كرات)
آ..آ..عبايي=تاب تاب عباسي
اوف(در مواقع زخم!!)

دَف=رفت
اين دٍه=اين چيه؟


دوزادهمين دندون(آخرين دندون آسياب) هم ديروز در اومد.مباركت باشه گلم
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 13:48  توسط مامان آروين  | 

امروز مي خواستم بيام برات از اين 9 روزي كه شيراز بوديم، بنويسم.از اينكه چقدر بهت خوش گذشت.چقدر شاد بودي، چقدر بازي كردن و دويدن توي حياط رو دوست داشتي، الكي الكي مي خنديدي، آواز مي خوندي، راه مي رفتي و همه رو بوس مي كردي.اينقدر خوش و شاد و سرحال بودي كه من همش نگران امروز بودم كه قراره باز بري مهدكودك.همش از به ياد آوردنش دلم مي گرفت و چقدر نگرانيم به جا بود...

يك ساعت پيش از مهد زنگ زدن و گفتن كه آراد نا آرومه.سريع خودمو بهت رسوندم.از بس گريه كرده بودي نفست بالا نمي اومد.تا منو ديدي پريدي بغلم و ماچ بارونم كردي.تند و تند هم واسه زهره جون و شهناز جون بوس مي فرستادي و باي باي مي كردي.فكر مي كردي داريم مي ريم خونه.بردمت توي اتاق شير دوباره شدي همون آراد سرزنده و شيطون.توي دلم آتيشه.موقعي كه تحويلت دادم با التماس نگام مي كردي و گريه مي كردي...قلبم داشت مي تركيد...دلم مي سوزه برات..اين هم از شانس تو هست....همه دوستات،آذين،اهورا، كيارش و... پيش مامان بزرگهاشون هستن و مهدكودك نمي رن.تو تنها كسي هستي كه از 6 ماهگي ميري مهدكودك.ايكاش مامان پروين پيشمون بود و تو رو پيشش ميذاشتيم.اين چند روزه اينقدر به مامان پروين عادت كرده بودي كه موقعي كه مي خواست بره سركار پشت سرش گريه مي كردي..الهي بميرم برات كه دوران طفوليت تو هم مثل مادرت، با سختي ميگذره.

دلم خيلي  گرفته پسركم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 12:18  توسط مامان آروين  | 

پسرک ناز کچلم پریروز برای اولین بار موهات رو کوتاه کردیم.بابا شهاب و عمو وهاب  و مامان بزرگ با کمک همدیگه موهات رو کوتاه کردن و من و عمو وحید هم عکس و فیلم گرفتیم.خیلی دوست داشتم بذارم موهات بلند و فرفری بشه ولی موهات نه فر بود و نه صاف و به همین خاطر شلخته شده بود.الان شدی عین یه دونه نخودفرنگی! یا به قول خاله پونه عین تربچه..چشمهات انگار که درشت تر شده و صورتت هم گردتر.خلاصه که خوردنی بودی و خوردنی تر شدی.

راستی دیروز خاله آزاده(مامان امیررضا) خبر داد که عکس تو رو توی مجله شهرزاد زدن(مجله تخصصی مادران باردار و کودک).من هم زودی دویدم از کیوسک جلوی شرکت مجله رو خریدم و دیدم بله...عکس پسر قشنگمو توی قسمت جشنواره عکسهای بامزه! زدن.اون هم اولین عکس! قربونت برم که همه به بامزگیت پی بردن! حتی سردبیر مجله شهرزاد! حالا این مجله رو برات نگه میدارم که وقتی بزرگ شدی با بقیه هدیه ها بهت بدم.گفتم بقیه هدیه ها...راستش خیلی دوست دارم این وبلاگ و فیلمهای مربوط به اولین هات( اولین غذا خوردن،اولين قدم ها،اولين شعر خودن و...) رو به عنوان كادوي عروسيت بهت بدم.ايشالا زنده باشم و عروسيت رو ببينم.از فكر دوماد شدنت قند توي دلم آب ميشه

پس فردا شب من و تو دوتايي عازم شيرازيم...به مدت ۹ روز.تو رو خدا قول بده اين دفعه پسر خوبي باشي و بذاري به هممون خوش بگذره.مامان پروين كه واست دندون تيز كرده و ميخواد بخورتت.بابايي هم توي اين مدت چند روزي رو قراره با دوستاش بره كوه.ايشالا كه به بابايي هم خوش بگذره.

عصرها به هيچ وجه توي خونه نمي موني و عاشق ددر رفتني.كفشت رو بر ميداري و دم در واي مي ايستي و يه بند مي گي :"ددر" تا يكي پيدا بشه بغلت كنه و ببردت ددر.اين عکس رو در حالي كه بابا بابايي مشغول فوتبال بازي توي پارك ملت بودي گرفتم.اين عكس رو هم در حاليكه داشتي به من قندون رو نشون ميدادي و تقاضاي قند داشتي!!! اما چون تقاضات مورد قبول واقع نشد،چند دقيقه بعد خودت رفته بودي قند برداشته بودي و ميخوردي و وقتي من رو بالاي سرت ديدي جا خوردي

گل نازم دوستت دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:50  توسط مامان آروين  | 

آرادم،ديروز ۱۶ شهريور ۸۸ با دوستاي ني ني سايتي و مامان و باباهاشون رفتيم پارك آب و آتش.خيلي پارك قشنگي بود.هر كدوم از مامانها،واسه سفره افطاري يه چيزي آورده بود و به كمك همديگه يه سفره رنگين خوشگل انداختيم.تو هم پسر خوبي بودي اما خب زودتر از همه دوستات خوابت گرفت و ما زودتر از بقيه برگشتيم خونه.كلا شب خوبي بود و خيلي بهمون خوش گذشت.ازدوستات،پادرا،رز،آسمان،آرنيكا،يسنا،پويا،نيكان،فراز،امير رضا و برديا اومده بودن

از كارهات بگم كه جديدا تا يه لباسي مي پوشي ،مي دوي جلوي آينه و خودت رو نگاه مي كني.اون روز شال من رو آورده بودي و سعي مي كردي بكني سرت كه من كمكت كردم و شال رو كردم سرت و شدي يه دخمل ناز!! بعد هم طبق معمول رفتي جلوي آينه و كلي خودت رو نگاه كردي  واسه خودت ذوق كردي.اون روز هم ديدم كه عينك آفتابي  خودت رو برداشتي و حسابي تلاش مي كني كه بزني به چشمات و اخر هم موفق شدي.البته به اين شكل!! خلاصه كه اين روزها دوست داري همه كارهات خودت به طور مستقل انجام بدي.جورابت رو دوست داري خودت بپوشي البته هنوز خيلي برات سخته.موقع كفش پوشيدن خودت اعمال نظر مي كني و اون كفشي كه دوست داري رو ميدي به ما و ميگي كه اونو پات كنيم.خلاصه كه شديدن در راه استقلال قدم بر ميداري.

خيلي دوستت داريم تربچه قلقلي

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 8:57  توسط مامان آروين  | 

آراد قشنگم،بزرگ مرد كوچك من،تو ديگه واقعا يه مرد كوچولويي كه رفتارها و كارهاي جديدت دل همه رو مي بره.روند حرف زدنت پيشرفت خوبي داشته.از اونجايي كه من و بابايي هميشه موقع بلند كردنت از زمين " يا علي" ميگيم ، تو به خوبي اين عبارت رو ياد گرفتي و هر وقت ميخواي بلند شي با همون لحن ما ميگي :آ..،ايي" واگه همينجوري بهت بگيم بگو يا علي نمي گي و فقط موقع بلند شدن يا مثلا بالا رفتن از سكوي جلوي آشپزخونه اين عبارت رو مي گي.الهي قربونت برم كه عاشق بازي كردني و حتي توي خواب هم خواب بازي مي بيني.ديشب توي خواب ديدم صدات مي آد و دويدم اومدم توي اتاقت ديدم توي خواب نازي و داري مي گي:"تا...تا...عبايي"(تاب تاب عباسي) ديگه اصلا شبها توي خواب شير نمي خوري.البته حداقل يك بار بيدار ميشي كه يا آب ميخوري و يا پستونك و باز مي خوابي.البته ناگفته نمونه كه از وقتي كه شبها شير نمي خوري ، روزها تلافيشو درمياري و تمام مدتي كه من رو مي بيني ، من و مي مي در خدمتيتم.دربست! كه البته من هيچ شكايتي ندارم و آرزومه كه تا دو سالگي بهت شير بدم.و براي اون مدت ماموريتم هم برات حتما شير دوشيده فريز مي كنم.راستي ماموريت ماماني احتمالا دو سه ماهي عقب مي افته كه اين هم باز از الطاف خداي مهربونه.ديروز عصر تو بدجوري از پشت خوردي زمين و من خيلي خيلي ترسيدم و جيغ بلندي هم كشيدم كه باعث شد تو هم خيلي بترسي و تا كلي وقت گريه مي كردي.شب موقع خواب بابايي دوباره راجع به زمين خوردنت حرف زد و من دوباره يادم اومد و اعصابم خورد شد و تا كلي وقت خوابم نمي برد و صحنه زمين خوردنت جلوي چشمم بود.الهي فدات بشم كه دستت رو گذاشته بودي روي سرت و گريه مي كرديآهان تا يادم نرفته اين رو هم بگم كه يه كله پاچه خور حرفه اي هستي.تا ديروز من و بابايي فكر مي كرديم كه تو فقط سيرابي دوست داري و واست هرازگاهي سيرابي مي خريديم.ديروز كه بابايي رفت واست سيرابي بخره، سيرابي تموم شده بود و بابا واست كله پاچه خريد و تو با ولع زياد تيليت آبگوشت و مغز و لقمه هاي زبون كه بابا واست مي گرفت رو مي خوردي و تازه اشاره ميكردي كه واست نمك و ليمو هم بريزيم.الهي فداي اون چينه دونت بشم من كه ديشب پر از كله پاچه بود قشنگم

اين هم چند تا عكس از پسرم:

آراد ورزشكار

آراد ورزشكار2

آراد در سالگرد ازدواج ماماني و بابايي

آراد رقصان

پ.ن: هشتمين دندون هم در اومد ولي ظاهرا اون ته تها باز قراره دندون دربياد چون دستت همش توي دهنته و اون ته!

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 10:57  توسط مامان آروين  | 

پسركم، آراد ناز و باهوشم، امروز من و بابايي در حالي سومين سالگرد ازدواجمون رو جشن مي گيريم كه نازنيني داريم كه شادي بخش همه لحظات زندگيمونه.امروز يادت باشه كه واسه كادوي سالگرد ازدواج مامان و بابايي، به هر كدومون چند تا از اون ماچهاي آبدارت بدي.

تقريبا يك هفته پيش برنامه سفر من به آلمان قطعي شد.طبق برنامه فعلي، 30 شهريور به مدت 5 روز عازم آلمان هستم.با توجه به اوضاع خراب مم.لكت گرفتن ويزا واسه تو وبابايي تقريبا غير ممكنه.از اون روز تصميم گرفتم كه با كمك بابايي ، كم كم تو رو عادت بديم كه شير خوردن شبانه رو قطع كني.چون به طور معمول 3-2 بار توي خواب واسه شير بيدار مي شدي و تا شير نمي خوردي نمي خوابيدي و گريه مي كردي.مي دونستم شبهاي سختي پيش رو خواهيم داشت.اما به خاطر اينكه توي اون چند روزي كه من نيستم عذاب نكشي چاره اي جز اين نبود! اما پسرم،اون خداي مهربوني كه هميشه و هميشه با ما يار بوده و من و بابايي ، تو و همه خوشبختي هامون رو مديونشيم،مثل هميشه معجزه ش رو شامل حال ما كرد و از همون شب، به طرز عجيب و غريب و معجزه آسايي، تو خودت تا صبح خوابيدي!! و فقط يك شب رو خوب نخوابيدي.اين اتفاق توي اين 16 ماه بي سابقه بوده و من مطمئنم كه خداي مهربون،دل نگران و چشمهاي هراسان من رو ديد و لطفش رو شامل حال من كرد كه كمي آرامش خاطر داشته باشم.آخه توي طول روز تو يا مهدكودكي يا پيش مامان بزرگ و بابابزرگ و عموها و حسابي بهت خوش ميگذره و نگراني من فقط بابت خواب شبت بود.ايشالا كه اين وضع همين جوري ادامه پيدا كنه و تو كاملا به خوابيدن بدون شير عادت كني.من هم از اونجا واسه تو و بابايي كلي لباسها و چيزهاي خوشكل ميارم و اينجوري حداقل كمي از همكاريتون قدرداني مي كنم.ماماني جونم، همه اميدم به اينه كه اينقدر توي كارم موفق باشم كه تو وقتي بزرگ داشتي، از داشتن ما به خودت ببالي.

خيلي دوستت دارم ،عاشقتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 9:43  توسط مامان آروين  | 

آراد عزيزم، پسر با هوش و قشنگم، بزرگ شدنت رو با همه وجودم حس ميكنم.

قدرت درك و فهمت به طرز چشمگيري بالا رفته. ديگه مفهوم همه حرفها رو ميفهمي و خيلي خوب به گفته هاي ما عمل ميكني. همچنان با نوك پا راه ميري ولي كاملا مسلط هستي، اگر دختر بودي قطعا ميتونستي يه بالرين موفق باشي، ابراز محبتت من رو ديوونه ميكنه وقتي كه دور گردن من رو محكم ميگيري و صورت من رو غرق بوسه ميكني. عصرها با بابا شهاب مردونه ميرين بيرون و قدم ميزنين و بابايي ميگه كه كلي بهتون خوش ميگذره. خيلي از كلمه ها رو بعد از اينكه از زبان ما شنيدي سعي ميكني تكرار كني. تقريبا هميشه منتظري يه حركت جديد از من و بابا ببيني كه سريعا تقليد كني و با شيطنت به ما نگاه كني و بخندي. همچنان عاشق دست زدن و رقصيدن هستي و با كوچكترين صداي آهنگي كه به گوشت برسه شروع به رقصيدن ميكني و همه رو دعوت به دست زدن ميكني.

ديگه بدون هيچگونه بهانه گيري شبها تو تخت خودت ميخوابي و هر وقت كه خوابت ميگيره دست من رو ميگيري و اشاره به تختت ميكني و ميگي:" تح تح" يعني بريم توي تخت بخوابيم و بعد هم با بقيه باي باي ميكني و ميري به سمت تختت.

هشتمين دندونت هنوز در نيومده ولي به نظر ميرسه كه توي راهه. الان 12 روزه كه مهد نميري، تا آخر هفته گذشته رفتي خونه بابا بزرگ و ديروز و پريروز هم پيش مامان پروين بودي. مامان پروين انقدر دلتنگ تو شده بود كه سه روز اومده بود تهران و دیشب برگشت شیراز.امروز هم رفتي خونه بابا بزرگ اينا و احتمالا از فردا ميري مهد.راستي روز جمعه دايي امين اومده بود خونه ما كه تو رو ببينه ولي تو  خيلي باهاش غريبي ميكردي و بغلش نميرفتي. صبح ها خيلي خوش اخلاق از خواب بيدار ميشي و توي تخت واي ميستي و ما رو صدا ميكني و به محض ديدن ما ميخندي و دست تكون ميدي. در يك كلام به نظر من قشنگ ترين و خوش مزه ترين موجودي هستي كه خدا خلق كرده و من هميشه بابتش هميشه شاكر هستم.

خيلي دوستت دارم  تربچه نازم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:38  توسط مامان آروين  | 

پسرك گلم،قربون اون لپ نازت برم كه الان چند تا خط روش افتاده و قرمز و ملتهبه.روز شنبه توي مهد خورده بوي زمين و يه طرف صورتت قرمز و روي دماغ و لپت زخم شده بود.مربيات خيلي ناراحت بودن و كلي از من عذرخواهي كردن.الان جاش روي صورتت كمتر شده و كم كم داره خوب ميشه.دندون هفتمي هنوز كامل در نيومده و تو خيلي اذيت ميشي.كلا دندونات خيلي سخت در مياد.حسابي آقا شدي و ديگه شبها خيلي راحت توي تخت خودت مي خوابي و فقط معمولا ۳ بار واسه خوردن شير بيدار ميشي.البته مثلا ديشب فقط يكبار بيدار شدي.ترست از راه رفتن كاملا ريخته و ديگه خودت دوست نداري دست ما رو بگيري و از راه رفتن لذت ميبري.تمام اجزاي صورتت رو مي شناسي و تا اسم مي بريم بهمون نشون ميدي.به تعداد كلمه هايي كه بلدي هر روز اضافه ميشه.ديگه معني و مفهوم همه چيز رو مي فهمي و به دقت كارهايي كه بهت مي گيم رو انجام ميدي.وسايل شخصي من و بابا و خودت رو به خوبي مي شناسي و مثلا اگه برس،جوراب،روسري و هر چيزي كه مربوط به من هست رو پيدا كني مياري ميدي به من و مال بابا رو هم ميدي به بابا.هر وقت كه داري مثلا چيزي ميخوري و تموم ميشه با يه حالت با مزه اي دستت رو مياري بالا و ميگي:"دَََ َ َ َ َفت=رفت".يا اگه كسي پيشمون باشه به محض اينكه ميره دوباره به همون حالت ميگي :"دَََ َ َ َ َفت".ديروز بهانه گرفته بودي كه شكلات ميخواي و بابا يه تيكه كوچولو شكلات بهت داد و زود خوردي و گفتي :"دَََ َ َ َ َفت" يعني تموم شد و باز بهم بدين.باز هم داديم و باز تو اون كارو تكرار كردي و بابا يه تيكه بزرگ بهت داد و تو همه رو با هم گذاشتي توي دهنت و همونجوري كه دهنت پر بود و به سختي بازش ميكردي و حواست هم بود كه شكلات از توش پرت نشه بيرون ،با يه حالت خيلي خوشمزه اي،گفتي :"دَََ َ َ َ َفت" و دست بابا رو گرفتي كشوندي به سمت يخچال كه باز شكلات برداري  و من وبابايي هم غش كرده بوديم از خنده

فوق العاده پسر مهربون و بامحبتي هستي و خيلي قشنگ دلتنگي هات و ابراز محبتت رو نشون ميدي.وقتي يه نفر رو مي بوسي همه كساني كه پيشمون هستن رو بايد ببوسي.ولي خودمونيم من رو هميشه يه جور خاصي بوس مي كني.صدا دار.ديروز توي محل كار به من گفتن كه يه ماموريت خارج از كشور در پيش دارم.اين دومين باره كه بعد از تولد تو اين اتفاق مي افته.بار اول كه تو فقط ۶ ماهت بود و به من ماموريت ايتاليا دادن كه من قبول نكردم و اين بار هم ماموريت آلمان هست كه ظاهرا ظرف يكي دو ماه آينده بايد انجام بشه.فعلا چيزي نگفتم ولي تلاش مي كنم كه اگه بشه من و تو و بابايي با هم بريم و اگه نشد، احتمالا قبول نمي كنم و ميگم آخرين ماموريت رو واسه من نگه دارن.شايد تا اون موقع تو رو از شير گرفته باشم و راحت تر بتونم به اين قضيه فكر كنم.فعلا كه تصور يك هفته جدايي از تو برام خيلي خيلي سخت و دردناكه.

خيلي دوستت داريم.من و بابايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:0  توسط مامان آروين  | 

 
Free counter and web stats