|
|
|
|
|
پسركم ،بزرگ شدي و اين بزرگ شدنت رو نه تنها از روي كوتاه شدن شلوارها و تنگ شدن بلوزهات مي فهمم، كه از حركاتت، از حرفات، از مهربوني هايي كه روز به روز شكل جدي تر و واقعي تري به خودش مي گيره هم به راحتي ميشه ديد. موهات خيلي بلند شده بود و من عاشق اون فر موهات و اون منگوله اي بودم كه مي اومد روي پيشونيت.خودت مي گفتي كه همه كساني كه بهت مي گن موهات خيلي خوشگله در واقع به خاطر همون منگوله اي هست كه هر كاري مي كرديم بالاخره سر مي خورد و مي اومد توي پيشونيت.ديگه حس مي كردم بلندي موهات داره اذيتت مي كنه و از طرفي هم دوست داشتم واسه عيد و تولدت دوباره موهات فرفري و بلند باشه به خاطر همين ديروز كه عمو وهاب مي خواست بره سلموني،به تو پيشنهاد داديم كه تو هم بري و تو هم بي درنگ قبول كردي و فقط گفتي كه بعدش كيك بخريم و جشن بگيريم.آخه تو عاشق جشن و كيك و فوت كردن شمعي.ما هم قبول كرديم.راستش چشمم آب نمي خورد چون قبلا هم چندين بار تو رو برده بوديم سلموني ولي هر بار ناكام بيرون اومده بوديم و تنها راه حلي كه جواب داده بود آرايشگاه مخصوص كودكان بود كه به هواي اسباب بازي و كارتون و... مي نشستي ولي خب امتحانش هيچ ضرري نداشت.من براي خريد از شما جدا شدم و بعد از چند دقيقه كه برگشتم يه آقاي كوچولو ديدم كه خيلي خوشگل و متين پيشبند بسته و روي صندلي آرايشگاه نشسته و خودش رو توي آينه به يه لبخند خيلي زيبا و دلنشين مهمون كرده.راستش به شدت هيجان زده شدم.نمي دونم كه آيا همه مادرها ازديدن بزرگ شدن بچه هاشون گريه شون مي گيره ؟ يا من هميشه بغضم آماده هست؟! خلاصه كه اون منگوله ها ريختن پايين و الان تو به گفته مهناز جون شدي شبيه سربازهاي آلماني! بماند كه خودت چقدر با كله جديد خودت حال مي كردي و مدام جلوي آينه قربون صدقه خودت مير فتي و به وجود خودت افتخار مي كردي. پسركم،بزرگ شدنت ،آقا شدنت و كله جديدت! مبارك |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 8:8 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 9:13 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان: ۱۸ آذر ۹۰
مکان: داخل هواپیما (شیراز به تهران)
آراد (در حالیکه به شدت مشغول حرف زدن و جلب توجه اطرافیان هست!) : مامان میشه لطفا من رو صدا کنی؟ مامان آروین: چی بگم یعنی؟! آراد: صدام بزن دیگه! بگو آراد! مامان آروین: آراد! آراد: هاااا؟؟؟؟ مامان آروین( متعجب و خجل از داد و فریاد آراد خان) : مامان جون "ها" چیه؟؟؟ باید بگی بله آراد: آخه هر وقت مامان پروین دایی امیر رو صدا می زنه، دايي امير مي گه :"ها؟" مامان آروين: دايي امير هم كار خوبي نمي كنه اون هم بايد بگه بله آراد: نه اشكالي نداره! آخه دايي امير بچه شيرازيه!! من بچه تهروووونيم! بچه شيرازيها همشون مي گن :"ها" مامان آروين: خانم همسفر (در حاليكه از خنده روده بر شده) : حالا مامانت بچه شيرازيه يا بچه تهروووني؟؟ آراد ( با قيافه كاملا جدي و لحن سرزنشگر!) : مامانم كه بچه نيست!! مامانم دختر شيرازيه!!!!! مامان آروين ( جهت خاتمه دادن به گل افشاني هاي آقا) : آراد اگه گفتي الان كه برسيم فرودگاه كي منتظرمونه؟؟؟ آراد: بابائوووووووووووووووووو مامان آروين: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 13:35 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
پسركم!بيشتر از يك ماهه كه توي وبلاگت چيزي ننوشتم.توي اين مدت مثل هر بچه 4-3 ساله ديگري تغييرات چشمگيري داشتي.توي يك هفته اخير شاهد ترك نسبي گفتن كلمات قصار بوديم! متوجه شدم كه داري خودت رو كنترل مي كني كه حرف بدي از دهنت خارج نشه و توي بدترين نزاع و درگيري كه با اهورا داشتي در نهايت عصبانيت فقط مي گفتي :"پسر بد! ديگه باهات دوست نيستم!!" خيلي هم حواست هست كه كسي حرف بدي نزنه.مثلا ديشب وقتي بابا شهاب گفت :"عجب وضع خيابونا امروز خر تو خر بود!" با حالت اعتراض به بابا گفتي كه دهنش بوي بد مي گيره چون به خيابونها حرف بدي زده! ديروز انقدر سرخوش بودم از رفتارت كه حس مي كردم داري ميشي همون آراد 8-7 ماه پيش كه همه جوره ازش راضي بودم.انشا ا... كه اين روند همين جوري ادامه پيدا مي كنه.با مهدكودكت ارتباط خيلي خوبي برقرار كردي.چندين ماهه كه ديگه از گريه هاي صبحگاهي خبري نيست و خيلي وقتها با خنده و البته فقط توي بغل من (و نه با پاهاي خودت!) ميري توي مهد.اين اتفاق يه روز بزرگترين آرزو بود واسه من و بابا شهاب.با دوستهاي خودت عالمي داريد.اين روزها ، صميمي ترين دوست مهد كودكت يه پسر كوچولوي همنام خودته كه مدام توي خونه با اسم اون و ياد اون بازي مي كني.آراد گودرز! كه البته تا همين چند وقت پيش بهش مي گفتي آراد پودرز!!
حالا ميخوام يه گزارش تصويري بذارم از آخرين سفري كه به شيراز داشتيم.تو توي اتاق دايي امير مشغول بازي بودي كه تصميم گرفتي بري روي بخاري ديواري توي اتاق بخوابي! اول از من خواستي كه بذارمت اون بالا ولي من بهت گفتم اين كار خطرناكه و قبول نكردم.تو هم دور و برت رو نگاه كردي و يه عروسك بزرگ پيدا كردي!! ديگه لازم نيست خودم يه چيز گذاشتم زير پام كه قدم بلند بشه:
اول پای چپم رو میذارم بالا: ا ای بابا! پس چرا نشد؟؟؟
اشکال نداره! با پای راست امتحان می کنم:
اه نميشه كه!! پس چي كار كنم؟؟
اصلا عروسك لازم نيست فهميدم چي كار كنم:
آهان داره ميشه:
ديدي شد؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 9:26 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
آراد شيطون بلاي من، كل هفته پيش رو شيراز بوديم.خونه مامان پروين و بابايي محمد.توي اين سفرمون مهمون هم داشتيم و مارال و مامان و باباش همراهمون بودن.تو ومارال با اينكه زبونتون يكي نيست ولي خيلي خوب با هم ارتباط برقرار مي كنيد و حرف همديگه رو مي فهميد.بعضي وقتها هم البته به تيپ و تاپ هم مي زدين ولي در كل مشكل خاصي وجود نداشت.اماااا اين بار براي اولين بار بود كه مي ديدم تو و ايليا اصلا آبتون با هم توي يه جوي نميره.بر عكس هميشه كه كلي با هم بازي مي كردين و سرگرم مي شدين، اين بار مدام با همديگه دعوا داشتين.البته خوبي دعواهاتون اينه كه اصلا اهل كتك كاري و اين حرفها نيستين و خطر جاني براي هم ندارين چند وقتيه يا شايد بايد بگم چند ماهي هست كه تو اخلاقت به وضوح عوض شده.متاسفانه خيلي زود عصباني ميشي و بدتر از اون اينكه توي اون عصبانيتها هر چيزي از دهنت در مياد مي گي.ميگن بهترين راه اينه كه ما بي توجهي نشون بديم به اون حرفها ولي بي توجه بودن توي يه جمعي كه افراد غريبه هم حضور دارن،يه خورده كار سختيه.بعضي وقتها هم كه ديگه بد و بيراه كم مياري،سعي مي كني از قوه تخيلت استفاده كني يه چيزي اختراع كني يا مثلا مثل ديشب،نیمه های شب كه خواب بد ديده بودي و من رو به باد بد و بيراه گرفته بودي بگي :" ليمو ترش!! خجالت نمي كشي؟؟؟" و اونوقت كنترل شليك خنده براي من و بابا واقعا سخته! شيطوني ها ، تك رويها و لجبازيهات زياد شده كه ميگن نشونه مستقل شدنه!! خلاصه كلام اينكه از اون آراد آروم و بي حاشيه خبري نيست و آراد فعلي قطعا از اون بچه هايي هست كه بچگيش توي ذهن خيلي ها موندگار ميشه. با همه اين حرفها هر چي از مهربوني هات بگم كم گفتم.انقدر مهربون كه توي بدترين دعواها و جدالهات هم وارد اعمال فيزيكي نميشي و معمولا هم با ديدن گريه طرف مقابل دل كوچولت به رحم مياد.بعضي وقتها هم دلت بدجوري مي شكنه.مثلا خونه دايي امين كه رفته بوديم براي اولين بار بعد از جدالي كه با ايليا داشتي،ديدم قهر كردي و رفتي توي اتاق كتابخونه دراز كشيدي و گفتي كسي نياد و 20 دقيقه اي براي خودت گريه كردي و قهر كردي و به قول خودت غصه خوردي.فقط من چند دقيقه اي يه بار مي اومدم توي اتاق و بوست مي كردم و نازت مي كردم و دوباره تو بيرونم مي كردي.البته به محض اينكه تصميم گرفتي از غار تنهايي مردونه ت بيرون بياي، دويدي پيش ايليا و بازي رو از سر گرفتين.دنياي كودكي قشنگيش به همين بي غل و غش بودنهاست. من آراد رو دوست دارم.فرقي نداره آراد قلدر يا آروم.آراد حرف گوش كن يا ياغي.مهم اينه كه تو مهربونترين پسردنيايي واسه من كه توي هيچ شرايطي از ابراز عشقت به من دريغ نمي كني فقط كافيه يك ثانيه احساس كني كه از دستت ناراحتم كه سيل بوس و لبخند رو به سمت من سرازير كني. عاشقتم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:3 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته پيش من و تو و بابا به همراه بابايي و مامايي و عمو وهاب رفتيم سفر به شهر اجدادي بابا.نزديكترين شهر به دامنه سبلان. سفر خيلي خوبي بود.مخصوصا كه توي اين سفر ديگه مهمون نبوديم و توي يه خونه خوشگل و بزرگ كه بابايي زحمت كشيده و واسه مسافرتهامون اونجا رو ساخته مستقر بوديم.يه خونه با حياط بزرگ و كلي مرغ و خروس كه تو بهشون مي گفتي "تخم گذاراها!!!!" توي اين سفر،يه روز تو به شدت مريض شدي! از صبح حدوداي ساعت 5 تا آخر شب از گوش درد و حالت تهوع و تب زياد،بيحال بيحال بودي در حدي كه التماس مي كردي ببريمت دكتر كه البته برديمت و التماس مي كردي دكتر برات آمپول بنويسه كه البته يه دونه ضد تهوعش رو زدي و يه كم بهتر شدي ولي خدا رو شكر فرداي اون روز هيچ اثري از اون تب و بي حالي و تهوع نبود و تو دوباره شدي همون آراد قلدر شيطون و بازيگوش.
پ.ن: بايد يه پست مفصل راجع به تغييرات شديد اخلاقيت بنويسم كه هم من يادم بمونه و هم خودت بعدها بدوني كه بحران سه سالگي و تلاش براي مستقل شدن تو،چه بلاها به سر من و بابا داره مياره!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 8:37 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
آرادم،
از همون روز اولي كه به دنيا اومدي، يكي از باوفاترين ها و مهربونترين ها براي تو عمو وحيد بود.عمو وحيدي كه هر روز يا لااقل يه روز در ميون از سر كارش مي اومد خونه ما تا نوزادي رو كه هنوز دركي از "عمو" نداشت رو ببينه اما اين محبت عمو به قدر عميق بود كه توي ني ني كوچولو با بزرگ تر شدنت روز به روز به عمو وحيد علاقه مند تر شدي و بهانه عمو وحيد رو مي گرفتي و مواقعي كه خونه مامايي و بابايي بوديم ،همه وقتت رو توي اتاق عمو وحيد و با اون مي گذروندي.يه عشق و علاقه كاملا دو طرفه و عميق و اگر چه با ازدواج كردن عمو وحيد و كمتر شدن وقت آزادش،شما دو تا خيلي كمتر همديگه رو مي ديديد ولي چيزي از اون عشق و علاقه رو كم نكرد و من به ياد ندارم روزي بوده باشه كه عمو وحيد از سر خستگي،نارحتي ،بي حوصلگي يا هر چيز ديگه اي حوصله بازي كردن با تو رو نداشته باشه.اين عمو وحيد مهربون ، ديشب براي ادامه تحصيل به امريكا سفر كرد.تا كي؟؟ خدا مي دونه.به گفته خودش سعي مي كنه بعد از يكي دو سال برگرده،اميد ما به چند ماهه و واقعيت شايد ۶-۵ سال باشه.ديشب به خاطر دير وقت بودن پروازشون، من و تو نتونستيم بريم فرودگاه و توي خونه از عمو خداحافظي كرديم ولي نه من و نه تو تا صبح نخوابيديم! من از غم دور شدن برادرشوهري كه هميشه مثل يه داداش مهربون دوستش داشتم و تو از خوابهاي پريشوني كه بعيد نيست ناشي از خداحافظي شبانه با عمو بوده.بابا شهاب صبح ساعت ۵.۵ از فرودگاه اومد و هر دوتون خواب بودين كه من اومدم سر كار. براي عمو وحيد و مريم جون آرزوي موفقيت و خوشبختي و آرامش مي كنم.هر جا كه باشن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 9:26 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
آراد گلم،اين روزها سريالي از شبكه 3 تي وي پخش ميشه كه خودت كشفش كرد و به شدت هم به اون علاقه مند شدي.يكي دو قسمتي از اين سريال رو واست ضبط كرديم و هر وقت دلت بخواد واسه خودت ميذاري مي بيني و محو تماشاش ميشي! خب اينكه اين سريال هم مثل همه سريالهاي ايراني ديگه كلي كلمات قصار بهت ياد ميده بماند،قسمت جالبش اينه كه استعداد بازيگري و هنر پيشگي رو توي تو به شدت شكوفا كرده! بارها مي بينم خودت رو توي اون شخصيتها ميذاري و ديالوگهاشون رو با خودت تكرار مي كني و حركاتشون رو انجام ميدي! اوايل من و بابا متوجه نمي شديم اين صحبتهايي كه مي كني چيه ولي بعد از بارها و بارها ديدن اون قسمتهاي ضبط شده متوجه شديم كه تو داري سعي مي كني هنر پيشه باشي.اين شده كه من هر روز عصر كه ميرسم خونه تند و تند دست به كار تهيه شام ميشم كه ساعت 9 سه تايي دور هم بشينيم و من و بابا چاي بخوريم و تماشا كردن تو رو تماشا كنيم و البته سو استفاده هايي هم بكنيم! مثلا اينكه دراون حين اگه من به تو 2 تا بشقاب پر از غذا هم بدم ميخوري خب همه اينها رو تعريف كردم كه برسم به كابوس ديشب تو : نيمه هاي شب بود كه با صداي گريه تو اومدم توي اتاقت در حاليكه خودم به خاطر بيخوابي شب قبل گيج خواب بودم ومنگ.صدات كردم بلند شي آب بخوري ولي فقط گريه مي كردي.بغلت كردم و آوردمت روي تخت خودمون و بابا شهاب هم واسه اينكه ما راحت باشيم رفت پايين تخت خوابيد.دستت رو انداختي دور گردن من و در حاليكه سعي مي كردي فاصله صورتت رو با صورت من به حد اقل برسوني خوابيدي اما آروم و قرار نداشتي! يك دفعه جوري كه انگار نه انگار اصلا خواب بودي با هوشياري كامل بلند شدي نشستي و شروع كردي به تعريف :" مامان ،اون آقا جونه هست كه توي ناصر آقا هست،دستاش رو گذاشته روي صورتش وايساده اينجا همش ميخواد دست منو بگيره!!" و دوباره با ترس خودت رو چپوندي توي بغل من.مثل يه جوجه كه خودش رو زير پر و بال مامان مرغش قايم مي كنه.و بهم گفتي كه با دو تا دستات محكم من رو بگير.من هم كه مي ديدم حسابي از خوابي كه ديدي ترسيدي محكم گرفتمت توي بغلم و صورتم رو چسبوندم به صورتت و اگر يك ميليمتر دستم رو جا به جا مي كردم مي گفتي ولم نكن،ولم نكن! بابا رو صدا كردم كه بياد اون طرفت بخوابه شايد اطمينان خاطرت بيشتر بشه، تا بابا بلند شد ،بهش گفتي بابا كشتيش؟؟ بابا هم با يه لبخند گفت آره عزيزم کشتمش حالا ميخوام يه چيزي بهت بگم،ميخوام بهت بگم تا من و بابا هستيم، تا ما رو داري، تا وقتي كه خودت بخواي، من و بابا حامي و پشتيبانت هستيم.خواب كه سهله،كابوس كه سهله،وقتي كه بزرگ شدي وخداي نكرده با حقايق يا مشكلاتي مواجه شدي كه به تلخي همين كابوسهاي كودكيت بود،بدون من هستم كه جونم رو هم با عشق بدم كه هيچ ترسي توي دلت راه پيدا نكنه، كه معني نگراني و استرس رو هيچ وقت متوجه نشي.تا جايي كه بتونم، تا جايي كه از دستم بر بياد،تا وقتي كه مثل ديشب خودت بخواي زير پر و بالم باشي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 13:27 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
تفریح می تونه دوچرخه سواری توی یه پارک زیبا باشه:
یا کورس گذاشتن با یه دوست خوب:
لیس زدن بستنی یخی توی یه بعد از ظهر گرم:
سفال گری توی یه صبح تابستونی توی بالکن خونه:
یا حتی بازی با رنگهای انگشتی و همزمان آب بازی کردن توی حموم خونه:
تفریح می تونه رفتن به شهر بازی باشه
یا هرچیز دیگه ای که پسرک من رو شاد و شنگول کنه:
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 13:19 توسط مامان آروين
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر قشنگم، هفته پيش به همراه خاله ميترا،عمو مرتضي ، كيارش ، خاله مريم،عمو امير و آذين به يه سفر چهار روزه به شهر سرعين رفتيم.يه سفر تابستوني به يه شهر خنك با مردم مهربون و دوست داشتني.تو و آذين و كيارش حسابي با هم بازي كردين و هر جا از هر بهانه اي براي بازي و شلوغ كاري استفاده مي كردين.حالا اون بهانه مي تونست يه تخت چوبي قديمي داخل يه رستوران بين راهي باشه كه يه فرش كهنه هم روش پهن شده و شده محل بپر بپر شما
يا چيدن برگ و چوب درختها
يا بدو بدو كردن و شادي كردن توي يه دشت پر از شقايق
سرسره بازي توي حياط هتل
گرفتن ژست هاي شيطنت آميز هر وقت كه مامان خواست ازت عكس بندازه!
تركي رقصيدن!
رفتن به استخر آب گرم با بابا شهاب مهربون و يه پرس سيرابي خوردن بعد از يه آب تني جانانه! و هزار جور بازي و شلوغ كاري ديگه و بعدش تا نيمي از راه برگشتن به تهران رو بهونه هتل گرفتن و اصرار به برنگشتن به خونه! اين سفر به من و بابا شهاب هم خيلي خوش گذشت چون علاوه بر همه خوشي ها و همراهي با دوستهاي خوب و مهربون،شادي و رضايت تو از سفر رو ديديم كه يه دنيااااااااااا ارزش داشت.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 8:38 توسط مامان آروين
|
|
||