خاطرات بارداري من و تولد ني ني
 پسرم،مرد کوچیکم،عزیزم

به همين زودي تو كلاس اولي شدي. به همين زودي محصل شدي..يه راهي رو شروع كردي و 20 سالي بايد ادامه بدي... با هم 4 روز رفتيم شيراز و اومديم كه آماده بشيم براي فصل جديد زندگيت. براي شروع سوادآموزي. توي يونيفرم مدرسه كه مي ديدمت، بغض گلومو مي گرفت.

يه حس عجيب شادي و نگراني توامان. شادي از شكوفاييت و نگراني از اينكه مبادا خسته بشي، مبادا استرس بهت وارد بشه، مبادا كسي دعوات كنه، مبادا...مبادا..

جوجه جونم، كلاس اولي شدنت مبارك مادر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 15:22  توسط مامان آروين  | 

آرادي

از وقتي كه يه كم بزرگ شدي و مفهوم سركار رفتن من رو درك مي كردي، چند باري خواسته بودي كه بياي و محيط كار من رو ببيني اما متاسفانه محيط كار قبلي من از اين لحاظ خيلي خيلي سخت گير بود و به هيچ وجه اجازه ورود بچه رو به داخل سازمان نميدادن. محيط كار جديد هم البته ورود بچه غير مجاز بود ولي شرايطي فراهم كرده بودن كه ميشد با هماهنگي اين كار رو كرد.يكي از اين شرايط استفاده از مشاورين كودك موسسه ما.درا.ن امر.وز بود كه توي شركت برگزار ميشه و من چند باري خودم به تنهايي از خدمات مشاوره ايشون استفاده كرده بودم اما اين بار تصميم گرفتم تو رو هم ببرم كه هم با خانم مشاور صحبت كني و هم به اين بهانه بتوني بياي و محيط كار من رو ببيني. هماهنگي خيلي خيلي راحت تر از اون چيزي كه فكر مي كردم انجام شد و 25 شهريور ماه صبح زود من و تو با سرويس من عازم شركت شديم. همه چيز خيلي خيلي برات هيجان انگيز بود. يه صندلي كنار ميز خودم واست گذاشتم و مشغول نقاشي و کتابهای خودت شدي.

ساعت 9 هم جلسه مشاوره خيلي خوب و عالي برگزار شد و تو خيلي خوب با مشاور ارتباط برقرار كردي. حرفهاي مشاور همون حرفهاي هميشگي بود. تاكيد بر هوش تو و تشويق ما به صبوري در مقابل رفتارهايي كه من اسمش رو بد اخلاقي ميگذارم ولي مشاور از اونها خيلي مثبت ياد ميكرد. ظهر هم با سرويس ويژه ظهر با هم به خونه برگشتيم كه خودمون رو براي چند ساعت بعدش كه عازم شيراز بوديم آماده كنيم. حتما خاطره اون روز توي ذهن تو هم به همون پر رنگي كه توي ذهن من ثبت شده، موندگار شده عزيزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 15:30  توسط مامان آروين  | 

انگار همين ديروز بود كه داشتم قاشق سوپ محبوبت رو ميذاشتم توي دهنت كه يهو يه چيزي دينگگگگ صدا كرد. چقدر ذوق كردم داد زدم شهااااااااابببببب آراد دندون درآورده ... زود بساط آش دندوني رو رديف كردم و يه جشن سه نفره گرفتيم. كادوي دندون در آوردنت رو خريديم و سه تايي كلي خوش گذرونديم.

 

حالا شش سال از اون روز گذشته و تو 18 شهريور ماه همون مرواريد كوچولو رو گذاشتي توي جيبت و عصر كه من اومدم خونه بهم تحويلش دادي. گفتي مامان جايزه دندونم كه افتاده رو يادت نره بگيري ها و من با گرفتمت توي بغلم...فشارت دادم و قول دادم كه فردا صبح كه از خوابي بيدار بشي جايزه ت زير بالشتت باشه.

زندگي اينجورياس پسركم...مثل برق و باد ميگذره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 15:21  توسط مامان آروين  | 

جوجه جونم بعد از اينهمه وقت نميدونم از چي برات بنويسم..آخرين بار از مقاومتت براي رفتن به كلاسهاي تابستوني نوشتم و ديگه وقت نكردم بنويسم كه رفتي به كلاسهات و خيلي هم بهشون علاقمند شدي و كلاس شنا هم در كنارشون رفتي و شناگر شدي و عاشق آب و آب بازي

توي اين مدت چند تا مسافرت رفتيم. يه سفر به استان كردستان و شهر بانه با مامان پروين و بابايي محمد كه خب مثل هميشه تو از بودن توي يه فضاي جديد خوشحال بودي و البته اذيت و شيطنت و بهانه گيري هم به راه بود. سفر بعديمون با خاله سونيا، عمو رضا ، اهورا ،آريو و دوتا از دوستاي ديگه من و بابا (خاله فاطمه و عمو اصغر) به لاهرود و سرعين و اردبيل بود.

از اذيتها و دعواهاي تو و اهورا چيزي نگم بهتره. فقط اين رو بگم كه من تا اطلاع ثانوي پشت دست خودمو داغ كردم كه تو رو با همسن و سالات سفر ببرم. هر كدوم شيطنتها و بازيگوشيهاي خاص خودتون رو داشتين كه تركيبشون با هم رسما و عملا ما رو ديوانه كرده بود.تو كه مثل هميشه غد و يه كلام وقلدر بودي و اهورا هم كه بمب انرژي كه حتي يك ثانيه هم يك جا بند نميشد و استاد كارهاي خطرناك . خلاصه كه اون هم گذشت و فقط خاطرش موند. به هر حال بچگي به همين چيزاش بچگي شده.

سفر بعديمون، ماه پيش به نمك آبرود بود كه با خاله فريده و عمو احمد و دختر خاله ها رفتيم. يه جاي خوشگل رزرو كرده بوديم و خدا رو شكر هوا هم ياري كرد و همه چيز خوب و عالي بود و حسابي خوش گذشت.مخصوصا اینکه تو هر روز زمان زیادی رو به آب بازی و شنا در دریا میگذروندی و البته این اولین بار بود که من به تو و بابا اجازه رفتن توی دریا رو میدادم.

 

  انشااله حسن ختام سفرهاي تابستونمون يه سفر به شيراز توي يكي دو هفته آينده هست كه احتمالا فقط من و تو ميريم چون كه بابا خيلي خيلي توي شركت سرش شلوغه و بيشتر از اين ديگه امكان مرخصي گرفتن نداره. از اول مهر هم كه ديگه درگير درس و مدرسه تو هستيم و سفر رفتنمون خيلي محدودتر ميشه. راستي خاله مهروش و سپهر هم دو ماهي هست كه تهران هستن و چند بار هم بابا شهاب، شما دو تا رو به پارك و برج ميلاد و دلفيناريوم برد و حسابي با هم خوش گذروندين.

خدا رو شكر به نظر ميرسه كه تو و سپهر زوج خوبي براي دوستي و تفريح هستين و با هم دعوا و مكافات ندارين.

البته اگه بخوام راستشو بگم فقط با اهورا آبتون با هم توي يه جو نميره كه شايد علتش اينه كه هر دوتون تا حدودي قلدرين و ميخوايد حرف حرف خودتون باشه. يه خبر ديگه هم اينكه انشااله پس فردا زندايي نرگس و ايليا هم ميان كه ساكن تهران بشن و ديگه رسما اسباب كشي مي كنن. اينكه ايليا مياد و خيلي وقتها شما مي تونيد با هم تفريح كنيد خبر خوبيه ولي خب اين يعني اينكه دايي امين به زودي ديگه از پيش ما ميره و من فكر مي كنم با علاقه شديدي كه تو بهش داري و عادتي كه اين يكساله به بودنش كردي يه خورده برات رفتنش سخت ميشه هر چند كه مطمئنم دايي زود به زود مياد و بهت سر ميزنه. خب اين هم از خلاصه اتفاقات اين چند وقته. انشااله كه پسركم هميشه خوب و خوش و سلامت باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 8:40  توسط مامان آروين  | 

پسركم

داستانهاي ما با تو در مورد مهد و مدرسه همچنان ادامه داره.. چند وقت پيش من و بابا تصميم گرفتيم كه واسه سه ماه تابستون تو رو توي كلاسهاي تابستاني كه مختص بچه هاي دبستاني تشكيل ميشه در مهدكودكي كه اولين مهدكودك خودت بود، ثبت نام كنيم كه هم خودت توي تابستون مشغول باشي و بهت خوش بگذره و هم مامايي يه استراحت كنه و تا اول مهر. برنامه كلاسها خيلي شاد و متنوع بود و ما اميدوار بوديم كه خوشت بياد و استقبال كني.اتفاقا بر خلاف هميشه كه از قبل از ورود به محيط جديد اعلام ميكردي كه دوست نداري و نميخواي به محيط جديدي كه ما همراهت نيستم وارد بشي، اين بار علاقه نشون دادي و روز اول تير ماه رو من مرخصي گرفتم و با هم به مهد رفتيم. وقتي وارد مهد شديم، تو احتمالا از صداي بلند موزيك اونجا خوشت نيومد (مشكلي كه تو از اول با اون مهد داشتي و چون نمي تونستي حرف بزني ما نمي فهميديم) اما همون موقع صداي آراد گودرز دوست صميمي دوران مهدت رو شنيدي و با خوشحالي رفتي پيشش و من هم اونجا رو ترك كردم.روز اول همه چيز بهتر از اوني كه انتظار ميرفت پيش رفت.اما روز دوم تماسهاي مكرر تو از مهد با من و بابا نشون ميداد كه اوضاع روند خوبي نداره و روز سوم كه ديروز بود تو تا دم در مهد رفتي با بابا ولي حاضر نشدي بري توي مهد و بابا مجبور شد تو رو برگردونه خونه مامايي.ديروز براي من روز سختي بود. خيلي فكر كردم.به خصوصيات اخلاقي خاص تو. به ترس تو از جدايي. به هوش تو.به اخلاقهاي خوب و بد تو.با خودم فكر ميكردم و با خودم حرف ميزدم و با خودم گريه ميكردم.فكر ميكردم چقدر زندگي سخته.براي ما و براي تو. به اين فكر ميكردم كه چطور ديگران به راحتي حرف از فرزند دوم ميزنن در حاليكه ما هنوز نتونستيم خودمون و تو رو با شرايط وفق بديم؟ چطور ميتونم ظلم كنم به يه بچه ديگه؟! به اين فكر ميكردم كه چقدر مهد رفتن تو از شش ماهگي مي تونه توي اين رفتارهاي تو موثر بوده باشه؟ آيا بايد خودم رو سرزنش كنم؟! اصلا آيا من در اون زمان چاره ديگه اي هم داشتم؟ فكر ميكردم و توي دستشويي شركت اشك ميريختم و از خدا براي تو و خودم و بابا آرامش ميخواستم. بعضي وقتها هم با خدا دعوا ميكردم كه چرا بهم بيشتر از اين كمك نمي كنه؟ چرا به تو بيشتر از اين آرامش نميده؟ خلاصه ديروز عصر كلي باهات حرف زديم اما زير بار نميرفتي و ميگفتي من ميخوام خونه مامايي برم. آخرش من بردمت توي اتاق و كلي داستان برات تعريف كردم.كلي داستان در مورد اينكه آدم بايد در مقابل مشكلات صبور باشه و براشون راه حل پيدا كنه نه اينكه ازشون فرار كنه.برات از اين گفتم كه درسته يه چيزايي توي مهد هست كه تو دوست نداري ولي به جاش كلي چيزهاي مختلف ياد ميگيري و با دوستات بازي مي كني و تازه اون چيزهايي رو هم كه دوست نداري ميتوني تغيير بدي و تبديلش كني به چيزهاي دوست داشتني...بعد از اين حرفها تو تغيير كردي و گفتي از فردا دوباره ميرم مهد.من ميخوام موفق باشم و براي مشكلات راه حل پيدا كنم. من و بابا دوباره شاد شديم. بعد من و تو و بابا و دايي رفتيم هايپر و واسه امروز كه آموزش شنا داري وسايلتو خريديم و شام خورديم و اومديم خونه. صبح كه داشتم توي خواب لباس تنت ميكردم چشماتو باز كردي گفتي من امروز نميرم مهد.ميخوام برم خونه مامايي. گفتم مامايي امروز نيست نوبت دكتر داره .شروع كردي به بهانه گيري.قرار شد بابا تا هر وقت كه تو بخواي توي ماشين بشينه كه اگه تو خواستي بهش زنگ بزني بياد مهد.الان ساعت 9.20 هست و بابا تازه بعد از دو ساعت توي مهد نشستن ،رفته سر كار.تو رفتي استخر و هنوز معلوم نيست كه بعد از برگشتنت از استخر چي پيش مياد! قطعا باز به بابا زنگ ميزني.من هم كه اين سر دنيام و دستم از همه چيز كوتاه L نميدونم راه درست و كار درست چيه؟ بعضي وقتها فكر مي كنم اينكه هميشه من و بابا به ترسهات اهميت داديم و تو رو دور كرديم ازشون اثرش بدتر بوده.اينكه تو از صداي بلند بدت مياد و ما توي فضايي با صداي بلند نگهت نداشتيم...اينكه تا گريه كردي از ترس، سعي كرديم پيشت باشيم... اینکه نخواستی با سرویس بری مدرسه و ما در نهایت تسلیم شدیم....نميدونم درست بوده رفتارهامون يا نه.. واقعا نميدونم...درمونده درمونده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 9:26  توسط مامان آروين  | 

آراد گلی

امسال تولدت رو دو روز زودتر يعني 29 فروردين ماه برگزار كرديم. كيكي كه انتخاب كردي كيك انگري بردز بود و قرار شد تولد انگري بردز رو برگزار كنيم.شش هفت نفر از دوستات رو به همراه پدرها و مادرهاشون دعوت كرديم.كادوي تولد هم با توجه به خراب شدن اسكوترت، اسكوتر بزگتر در نظر گرفته بوديم برات. خدا رو شكر مهموني تولد با توجه به حضور 6-7 بچه شيطون از اون چيزي كه فكر ميكردم خيلي بهتر پيش رفت و خودت هم خيلي خيلي اعلام رضايت ميكردي.اين هم چند تا عكس از تولد شش سالگي گل پسر:

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 خرداد1393ساعت 20:38  توسط مامان آروين  | 

 آراد مهربونم

تو مهربوني و من نميدونم بايد از اين همه عاطفه و محبتي كه توي وجودت هست و بهشون اجازه بروز و خودنمايي نميدي خوشحال باشم يا ناراحت..خوشحال از اينكه پسرم نوع دوستي و انسان دوستي و محبت رو درك مي كنه و ناراحت از اينكه غرورش،درونگراييش -يا هر چيز ديگه اي كه بشه اسمش رو گذاشت- بهش اجازه نشون دادن اينهمه احساسات رو نميده و برعكس هميشه يه ماسك بي تفاوتي به چهره داري ولي مگر يه بچه ميتونه احساسات واقعيش رو از چشم مادرش پنهان كنه.ديروز با هم يه كليپ ميديم كه توي اون يه پسربچه عكس مادرش رو روي زمين ميكشه و خودش رو توي آغوش اون عكس جا ميده.تو به محض ديدن كليپ متوجه پيغامش شدي.رنگ از روت پريد و با لحني نگران و عصبي به من رو كردي و گفتي اين يعني چي؟؟!! و من گفتم احتمالا مادر اين پسربچه رفته مسافرت و پسرك دلتنگه. فهميدن حال خرابت از چهره و نگاه و رنگ و روت كار زياد سختي نبود.شايد به دقيقه نكشيد كه با همه خودداري و تلاشي كه ميكردي نتونستي خودت رو نگه داري و زدي زير گريه ، قلپ قلپ اشك ميريختي و مي گفتي پام درد مي كنه! نگاه غمگيني به بابا شهاب كردم.هر دومون خوب مي دونستيم كه پا درد بهانه بود براي اينكه به اشكهاي عاطفه اجازه پايين اومدن بدي.براي اينكه غرورت جريحه دار نشه سعي كردم تظاهر كنم كه باور كردم و شروع به  ماليدن پاهات كردم. نخواستي راجع به اين قضيه تا چند ساعت صحبت كني تا اينكه ظهر اومدي پيش من دراز كشيدي و گفتي مامان نظرت راجع به اون فيلم چي بود؟ فيلم واقعي بود يا الكي؟ و من سعي ميكردم جوري بهت جواب بدم كه آرامش مهمون دلت بشه.بعد رو كردي به من و گفتي مامان تصميم دارم كاري كنم كه مامان پروين براي هميشه بياد پيشت باشه.و من بغضم رو قورت ميدادم كه تو متوجه نشي اين همه مهربون بودن و حساس بودنت قلب من رو به درد مياره چون نگران هستم كه با اين روحيه توي اين جامعه لعنتي گرگ صفت آسيب ببيني.هر چند كه معتقدم خدا خودش هواي دلهاي مهربون رو داره....  

+ نوشته شده در  شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 16:22  توسط مامان آروين  | 

 آراد گلم

امسال عيد هم برنامه مثل هر سال بود.رفتن به شيراز و بودن در كنار مامان پروين و بابايي محمد،دايي امير و ديدن ايليا و بعد هم سر زدن به بابا بزرگ و مادر بزرگ من.تو هم مثل هميشه شاد و شنگول و سر حال بودي. من و بابا هم از چند وقت قبل از عيد در تدارك عيدي تو بوديم. مدتها بود كه به شدت و با همه وجودت از ما تبلت ميخواستي و من مخالف سرسخت تبلت بودم.در واقع من مخالف هر گونه بازي كامپيوتري بوده و هستم ولي خب بايد قبول كنم كه نسل شما با نسل ما تفاوت زيادي داره و ديگه خبري از اون بازيهاي پرتحرك و بدو بدوها و بپر بپرها نيست. بعد از كلي رايزني و مشورت من و بابا ، بالاخره تصميم گرفتيم براي عيديت تبلت بخريم اما ضابطه و قانون بذاريم.اينطوري شد كه من اوايل اسفند تبلت مورد نظرمون رو خريدم و بدون اينكه تو متوجه بشي توي خونه پنهانش كردم.شبها كه تو ميخوابيدي بابا تبلت رو برميداشت و بازيها و نرم افزارهاي مورد علاقه تو رو روش ميريخت.بالاخره روز عيد رسيد و همه مون مشتاق ديدن چهره تو موقع دريافت عيديت بوديم علتش هم اين بود كه تو هيچ وقت براي هيچ وسيله و اسباب بازيي اينقدر از خودت اشتياق و علاقه بروز نداده بودي و در مورد تبلت هم ديگه بعد از كلي اصرار و التماس به ما و نتيجه نگرفتن، تقريبا قطع اميد كرده بودي.لحظه اي كه من عيديت رو بهت دادم عمو وهاب ازت فيلم مي گرفت.كاغذ كادو رو باز كردي و با يه كيف سياه رنگ روبرو شدي.مدام مي پرسيدي اين چيه؟؟؟!! زيپ كيف رو باز  كردي و تبلت رو بيرون آوردي! بهت و ناباوري اولين عكس العمل چهره تو بود.تبلت توي دستت و جلوي چشمت بود ولي تو هنوز باور نكرده بودي و مدام مي پرسيدي:"اين چيه؟؟؟!!" "اين تبلته؟؟؟!!" و وقتي من و بابا تاييد كرديم شروع كردي به خنديدن و ذوق كردن و بالا و پايين پريدن و حالا مدام مي پرسيدي :" تبلت واقعيه؟؟؟!!!"" " شما كه گفته بودين نميخرين!!!" و قند بود كه توي دل بابا و من آب ميشد و اون لحظه سرمو بردم بالا و از خدا خواستم به همه پدر و مادرها نعمت ديدن شادي بچه هاشون رو هديه كنه.....

فرداي اون روز به سمت شيراز راه افتاديم.تو عقب ماشين نشسته بودي و با تبلتت مشغول بودي و شاد.البته خودت به خوبي ضوابط تعيين شده رو رعايت مي كردي.شيراز هم برنامه مثل هميشه بود.بودن در كنار عزيزانمون و گشت و گذار و بعد از چند روز مثل هر سال حركت به سمت استان بوشهر و ديدن فاميلهاي من و عشق و حال تو وايليا. روز 14 فروردين هم بعد از دو هفته به سمت تهران برگشتيم كه خودمون رو براي سال جديد و برنامه هاي جديد و تولد شش سالگي گلم آماده كنيم...
+ نوشته شده در  شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 16:4  توسط مامان آروين  | 

 آراد گلم پسر نازم

شش سال از اون روزي كه توي چشماي خوشگل و كنجكاوت رو به اين دنيا باز كردي ميگذره و من هر روز از روز قبل شاكرتر و خوشحال ترم از داشتن تو.امروز روز مادر مصادف بود با ششمين سالروز مادر شدنم و براي من از هميشه حس بهتري داشت اين روز.روز مادر بر من، تولد تو بر من و بودنت و داشتنت بر من مبارك هست گلم.آرزوي شادي و آرامش تو آروزي هميشگي من هست.


پ.ن: عيدانه و تولدانه به زودي در همين مكان
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 15:25  توسط مامان آروين  | 

پسر گلم

روزها پشت سر هم ميگذره و تو بزرگ و بزرگتر ميشي و تواناييهات و درك و فهمت از زندگي بيشتر.بعضي روزها مي شينم و عكسها و فيلمهاي قديميت رو مي بينم و باخودم ميگم كي اين روزها گذشت و پسركم كي اينهمه بزرگ شد. جديدترين خبر اينكه توي هفته گذشته من و تو وبابا يه سفر سه روزه به مشهد داشتيم و تو مشدي آراد شدي.يه سفر خوب و مفيد.خدا رو شكر هوا عالي بود و هتل و بقيه چيزها هم همه عالي.هر چند كه تو زياد پسر خوبي نبودي و همين كه پامون رو از هتل ميذاشتيم بيرون قدم به قدم بهانه خريد يه چيزي رو مي گرفتي در حدي كه من واقعا تعجب ميكردم كه چرا اين ر فتار از تو سر ميزنه چون معمولا وقتي بيرون از خونه هستيم و چيزي برات ميخريم تو خودت به صورت اتوماتيك خودت رو فيلتر مي كني و بهانه چيز دومي نميگيري ولي توي اين سفر بهانه گيريها تمومي نداشت.بذار همين جا يه اعترافي بكنم و اونهم اينكه من تو رو مقصر نميدونم و بيشتر تقصيرها رو از خودمون و بخصوص بابا شهاب ميدونم. بابا شهاب تو رو عاشقونه دوست داره و متاسفانه دوست داشتنش رنگ غير منطقي به خودش گرفته.بابا شهاب ميخواد تو خوشحال باشي به هر قيمت و اين رفتارها براي اون لحظه تو خوبه ولي من واقعا نميدونم در آينده چه تاثيري اين رفتارها ممكنه روي تو داشته باشه. هر چند كه زياد نيازي به انتظار براي آينده نيست و همين الان هم خيلي از تاثيراتش رو ميشه ديد. من اجبارا نقش مادر سختگير رو بايد ايفا كنم.ميدوني معمولا ميگن بچه بايد از يكي حساب ببره و يكي از والدين بايد سختگير باشه ولي من ترجيح ميدادم من و بابا هر دو به موقع سختگير باشيم و به وقتش آسونگير. اما حتي توي همون مواقعي هم كه من بايد از سر اجبار سخت بگيرم،بابا خيلي وقتها مانع ميشه و متاسفانه جلوي تو اين كارو انجام ميده و همه اين رفتارهاي تو و بابا من رو داره به سمت يه بن بست مي كشونه .بن بست تربيتي! فقط اميدوارم كه تو بعد از گذروندن اين دوره خردسالي خودت راه درست رفتار كردن رو پيدا كني و اين فرصتهايي كه ناخواسته براي سو استفاده در اختيار تو قرار مي گيره كارمون رو در اون زمان سخت تر و سخت تر نكنه. پسر گلم، من هم يه مادرم و همون اندازه بابا يا حتي شايد هم بيشتر نگران و دلسوز تو هستم.من هم دوست دارم مدام لبخند رو روي لب تو ببينم ولي واقعيت اينه كه توي تربيت فرزند بايد شاهد  گريه ش هم بود و بايد صبور بود. به اميد روزهاي بهتر و شادي هميشگي پسركم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 7:56  توسط مامان آروين  | 

 
Free counter and web stats