خاطرات بارداري من و تولد ني ني

آراد گلم

يه شبايي وقتي موقع خواب ميشه و با هم ميريم كه من قصه بخونم و تو بخوابي،با خنده ميگي بپيچ ورودي اول سمت چپ و منظورت اينه كه ميخواي بياي روي تخت ما و پيش من بخوابي. خب معلومه كه من معمولا قبول نمي كنم و بهت ميگم بايد بري و روي تخت خودت بخوابي و يه وقتايي هم قبول مي كنم و مياي پيش خودم ميخوابي. تو مي خوابي و من  به فكر فرو ميرم كه آيا روي اين قضيه سختگيري كنم يا نه؟ بهت اجاه بدم بياي و كنار من روي  تخت ما بخوابي يا با روشهاي تربيتي عرف بگم كه هر كسي بايد روي تخت خودش بخوابه؟ مگه چند سال ديگه تو با خواست خودت و ميل خودت ميخواي كه پيش من بخوابي و دو تا دستات رو حلقه كني دور گردن من و من رو بوسه بارون كني و خودت رو بچپوني توي بغل من؟؟ ميدونم توي يه چشم بر هم زدن اون حس غرور مردانه توي تو هم قلنبه ميشه و خيلي زودتر از اينكه پشت لبات سبز بشه، غرورت ديگه بهت اجازه نميده كه خودتو توي بغل من جا بدي و تند تند من رو ببوسي و قربون صدقه ام بري. اون موقع من هستم و حسرت و التماس در آغوش گرفتنت واز تو انكار و گفتن اينكه :"مامان من ديگه بزرگ شدم" با يه صداي دو رگه كه كمي هم بد اخلاقي و بي حوصلگي قاطيشه. چند وقت ديگه به من افتخار ميدي كه موقع نشستن بياي لم بدي روي من و هميشه و هر كجا بخواي كه به من چسبيده باشي. توي يه چشم بر هم زدن تو هم مرد ميشي و يه نفر ميشه تنها نفري كه تو دوست داري خودتو  توي بغلش جا كني و بو كني و بوس كني.

حالا هنوز هيچي نشده مي تونم بفهمم حساسيت مادر شوهر به عروس از چه جنس و  نوعيه...مي تونم توي اون حس ، كلي حسرت و خاطره ببينم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اسفند1393ساعت 11:12  توسط مامان آروين  | 

 

آراد بايد با كلماتي كه "او" استثنا (يا به قول خودش اسنسنا) دارد جمله بسازد و نتيجه چيزي نيست جز اين:

نوزاد: من وقتي نوزاد بودم خيلي بستني دوست داشتم.

نوبت: من به بستني فروشي رفتم و نوبت گرفتم.

خوش مزه: بستني خوش مزه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 بهمن1393ساعت 15:59  توسط مامان آروين  | 

 جوجه قشنگم

داري با سواد ميشي و اين مرحله جديد زندگيت براي خودت و ما خيلي خيلي شيرينه. شيرين و البته كمي پر زحمت. زحمت از بابت اينكه با زمان اندكي كه ما عصرها بعد از رسيدن به خونه  داريم، تمايل شديد تو براي بازي، كارهاي خانه و.... همه اينها كار رو سخت كرده و البته اين سختيها چيزي از شيريني سوادآموزي تو كم نميكنه..

دامنه لغاتي كه ياد گرفتي زياد شده و وقتهايي كه حين املا گفتن به تو، يك كلمه جديد اما آشنا بهت ميگم، با تعجب به من نگاه ميكني و باور نمي كني كه ياد گرفتي اين كلمه رو بنويسي و بعد كه با صداكشي اون كلمه رو مي نويسي ذوق مي كني. درس رياضي همچنان براي تو مثل يك بازي مي مونه و خدا رو شكر با علاقه و حوصله  زياد تمرينات رياضي رو انجام ميدي و در عوض نقاشي و رنگ آميزي و هر كاري شبيه اين كارها نفرت انگيز ترين كارها براي تو هست كه خب البته با بدترين كيفيت ممكن هم انجام ميدي.

خب از وقتي كه مدرسه ميري طبيعتا سفر رفتن ما هم محدودتر شده كه البته توي اين فاصله از تعطيلات خوب ديماه استفاده كرديم و يه سفر پنج روزه به شيراز رفتيم J

راستش از دستخطت زياد راضي نيستم ولي زياد روي اين قضيه حساسيتي نشون نميدم وترجيحم اينه كه الان بيشتر تمركزت روي ياد گرفتن حروف و درست نوشتن باشه و برنامم اينه كه تابستون روي دستخطت تمركز كنيم

خدا رو شكر از روال يادگيري دروست راضي هستم و با اين قضيه مشكلي ندارم.يك خبر ديگه هم اينكه بر خلاف پارسال امسال خيلي راحت سرويس رو پذيرفتي و ظهرها با سرويس ميري خونه مامايي.

 

این هم تلفن روی میز محل کار من

دوستت دارم جوجه باسوادم

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 دی1393ساعت 9:25  توسط مامان آروين  | 

 پسرم،مرد کوچیکم،عزیزم

به همين زودي تو كلاس اولي شدي. به همين زودي محصل شدي..يه راهي رو شروع كردي و 20 سالي بايد ادامه بدي... با هم 4 روز رفتيم شيراز و اومديم كه آماده بشيم براي فصل جديد زندگيت. براي شروع سوادآموزي. توي يونيفرم مدرسه كه مي ديدمت، بغض گلومو مي گرفت.

يه حس عجيب شادي و نگراني توامان. شادي از شكوفاييت و نگراني از اينكه مبادا خسته بشي، مبادا استرس بهت وارد بشه، مبادا كسي دعوات كنه، مبادا...مبادا..

جوجه جونم، كلاس اولي شدنت مبارك مادر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 15:22  توسط مامان آروين  | 

آرادي

از وقتي كه يه كم بزرگ شدي و مفهوم سركار رفتن من رو درك مي كردي، چند باري خواسته بودي كه بياي و محيط كار من رو ببيني اما متاسفانه محيط كار قبلي من از اين لحاظ خيلي خيلي سخت گير بود و به هيچ وجه اجازه ورود بچه رو به داخل سازمان نميدادن. محيط كار جديد هم البته ورود بچه غير مجاز بود ولي شرايطي فراهم كرده بودن كه ميشد با هماهنگي اين كار رو كرد.يكي از اين شرايط استفاده از مشاورين كودك موسسه ما.درا.ن امر.وز بود كه توي شركت برگزار ميشه و من چند باري خودم به تنهايي از خدمات مشاوره ايشون استفاده كرده بودم اما اين بار تصميم گرفتم تو رو هم ببرم كه هم با خانم مشاور صحبت كني و هم به اين بهانه بتوني بياي و محيط كار من رو ببيني. هماهنگي خيلي خيلي راحت تر از اون چيزي كه فكر مي كردم انجام شد و 25 شهريور ماه صبح زود من و تو با سرويس من عازم شركت شديم. همه چيز خيلي خيلي برات هيجان انگيز بود. يه صندلي كنار ميز خودم واست گذاشتم و مشغول نقاشي و کتابهای خودت شدي.

ساعت 9 هم جلسه مشاوره خيلي خوب و عالي برگزار شد و تو خيلي خوب با مشاور ارتباط برقرار كردي. حرفهاي مشاور همون حرفهاي هميشگي بود. تاكيد بر هوش تو و تشويق ما به صبوري در مقابل رفتارهايي كه من اسمش رو بد اخلاقي ميگذارم ولي مشاور از اونها خيلي مثبت ياد ميكرد. ظهر هم با سرويس ويژه ظهر با هم به خونه برگشتيم كه خودمون رو براي چند ساعت بعدش كه عازم شيراز بوديم آماده كنيم. حتما خاطره اون روز توي ذهن تو هم به همون پر رنگي كه توي ذهن من ثبت شده، موندگار شده عزيزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 15:30  توسط مامان آروين  | 

انگار همين ديروز بود كه داشتم قاشق سوپ محبوبت رو ميذاشتم توي دهنت كه يهو يه چيزي دينگگگگ صدا كرد. چقدر ذوق كردم داد زدم شهااااااااابببببب آراد دندون درآورده ... زود بساط آش دندوني رو رديف كردم و يه جشن سه نفره گرفتيم. كادوي دندون در آوردنت رو خريديم و سه تايي كلي خوش گذرونديم.

 

حالا شش سال از اون روز گذشته و تو 18 شهريور ماه همون مرواريد كوچولو رو گذاشتي توي جيبت و عصر كه من اومدم خونه بهم تحويلش دادي. گفتي مامان جايزه دندونم كه افتاده رو يادت نره بگيري ها و من با گرفتمت توي بغلم...فشارت دادم و قول دادم كه فردا صبح كه از خوابي بيدار بشي جايزه ت زير بالشتت باشه.

زندگي اينجورياس پسركم...مثل برق و باد ميگذره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 15:21  توسط مامان آروين  | 

جوجه جونم بعد از اينهمه وقت نميدونم از چي برات بنويسم..آخرين بار از مقاومتت براي رفتن به كلاسهاي تابستوني نوشتم و ديگه وقت نكردم بنويسم كه رفتي به كلاسهات و خيلي هم بهشون علاقمند شدي و كلاس شنا هم در كنارشون رفتي و شناگر شدي و عاشق آب و آب بازي

توي اين مدت چند تا مسافرت رفتيم. يه سفر به استان كردستان و شهر بانه با مامان پروين و بابايي محمد كه خب مثل هميشه تو از بودن توي يه فضاي جديد خوشحال بودي و البته اذيت و شيطنت و بهانه گيري هم به راه بود. سفر بعديمون با خاله سونيا، عمو رضا ، اهورا ،آريو و دوتا از دوستاي ديگه من و بابا (خاله فاطمه و عمو اصغر) به لاهرود و سرعين و اردبيل بود.

از اذيتها و دعواهاي تو و اهورا چيزي نگم بهتره. فقط اين رو بگم كه من تا اطلاع ثانوي پشت دست خودمو داغ كردم كه تو رو با همسن و سالات سفر ببرم. هر كدوم شيطنتها و بازيگوشيهاي خاص خودتون رو داشتين كه تركيبشون با هم رسما و عملا ما رو ديوانه كرده بود.تو كه مثل هميشه غد و يه كلام وقلدر بودي و اهورا هم كه بمب انرژي كه حتي يك ثانيه هم يك جا بند نميشد و استاد كارهاي خطرناك . خلاصه كه اون هم گذشت و فقط خاطرش موند. به هر حال بچگي به همين چيزاش بچگي شده.

سفر بعديمون، ماه پيش به نمك آبرود بود كه با خاله فريده و عمو احمد و دختر خاله ها رفتيم. يه جاي خوشگل رزرو كرده بوديم و خدا رو شكر هوا هم ياري كرد و همه چيز خوب و عالي بود و حسابي خوش گذشت.مخصوصا اینکه تو هر روز زمان زیادی رو به آب بازی و شنا در دریا میگذروندی و البته این اولین بار بود که من به تو و بابا اجازه رفتن توی دریا رو میدادم.

 

  انشااله حسن ختام سفرهاي تابستونمون يه سفر به شيراز توي يكي دو هفته آينده هست كه احتمالا فقط من و تو ميريم چون كه بابا خيلي خيلي توي شركت سرش شلوغه و بيشتر از اين ديگه امكان مرخصي گرفتن نداره. از اول مهر هم كه ديگه درگير درس و مدرسه تو هستيم و سفر رفتنمون خيلي محدودتر ميشه. راستي خاله مهروش و سپهر هم دو ماهي هست كه تهران هستن و چند بار هم بابا شهاب، شما دو تا رو به پارك و برج ميلاد و دلفيناريوم برد و حسابي با هم خوش گذروندين.

خدا رو شكر به نظر ميرسه كه تو و سپهر زوج خوبي براي دوستي و تفريح هستين و با هم دعوا و مكافات ندارين.

البته اگه بخوام راستشو بگم فقط با اهورا آبتون با هم توي يه جو نميره كه شايد علتش اينه كه هر دوتون تا حدودي قلدرين و ميخوايد حرف حرف خودتون باشه. يه خبر ديگه هم اينكه انشااله پس فردا زندايي نرگس و ايليا هم ميان كه ساكن تهران بشن و ديگه رسما اسباب كشي مي كنن. اينكه ايليا مياد و خيلي وقتها شما مي تونيد با هم تفريح كنيد خبر خوبيه ولي خب اين يعني اينكه دايي امين به زودي ديگه از پيش ما ميره و من فكر مي كنم با علاقه شديدي كه تو بهش داري و عادتي كه اين يكساله به بودنش كردي يه خورده برات رفتنش سخت ميشه هر چند كه مطمئنم دايي زود به زود مياد و بهت سر ميزنه. خب اين هم از خلاصه اتفاقات اين چند وقته. انشااله كه پسركم هميشه خوب و خوش و سلامت باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 8:40  توسط مامان آروين  | 

پسركم

داستانهاي ما با تو در مورد مهد و مدرسه همچنان ادامه داره.. چند وقت پيش من و بابا تصميم گرفتيم كه واسه سه ماه تابستون تو رو توي كلاسهاي تابستاني كه مختص بچه هاي دبستاني تشكيل ميشه در مهدكودكي كه اولين مهدكودك خودت بود، ثبت نام كنيم كه هم خودت توي تابستون مشغول باشي و بهت خوش بگذره و هم مامايي يه استراحت كنه و تا اول مهر. برنامه كلاسها خيلي شاد و متنوع بود و ما اميدوار بوديم كه خوشت بياد و استقبال كني.اتفاقا بر خلاف هميشه كه از قبل از ورود به محيط جديد اعلام ميكردي كه دوست نداري و نميخواي به محيط جديدي كه ما همراهت نيستم وارد بشي، اين بار علاقه نشون دادي و روز اول تير ماه رو من مرخصي گرفتم و با هم به مهد رفتيم. وقتي وارد مهد شديم، تو احتمالا از صداي بلند موزيك اونجا خوشت نيومد (مشكلي كه تو از اول با اون مهد داشتي و چون نمي تونستي حرف بزني ما نمي فهميديم) اما همون موقع صداي آراد گودرز دوست صميمي دوران مهدت رو شنيدي و با خوشحالي رفتي پيشش و من هم اونجا رو ترك كردم.روز اول همه چيز بهتر از اوني كه انتظار ميرفت پيش رفت.اما روز دوم تماسهاي مكرر تو از مهد با من و بابا نشون ميداد كه اوضاع روند خوبي نداره و روز سوم كه ديروز بود تو تا دم در مهد رفتي با بابا ولي حاضر نشدي بري توي مهد و بابا مجبور شد تو رو برگردونه خونه مامايي.ديروز براي من روز سختي بود. خيلي فكر كردم.به خصوصيات اخلاقي خاص تو. به ترس تو از جدايي. به هوش تو.به اخلاقهاي خوب و بد تو.با خودم فكر ميكردم و با خودم حرف ميزدم و با خودم گريه ميكردم.فكر ميكردم چقدر زندگي سخته.براي ما و براي تو. به اين فكر ميكردم كه چطور ديگران به راحتي حرف از فرزند دوم ميزنن در حاليكه ما هنوز نتونستيم خودمون و تو رو با شرايط وفق بديم؟ چطور ميتونم ظلم كنم به يه بچه ديگه؟! به اين فكر ميكردم كه چقدر مهد رفتن تو از شش ماهگي مي تونه توي اين رفتارهاي تو موثر بوده باشه؟ آيا بايد خودم رو سرزنش كنم؟! اصلا آيا من در اون زمان چاره ديگه اي هم داشتم؟ فكر ميكردم و توي دستشويي شركت اشك ميريختم و از خدا براي تو و خودم و بابا آرامش ميخواستم. بعضي وقتها هم با خدا دعوا ميكردم كه چرا بهم بيشتر از اين كمك نمي كنه؟ چرا به تو بيشتر از اين آرامش نميده؟ خلاصه ديروز عصر كلي باهات حرف زديم اما زير بار نميرفتي و ميگفتي من ميخوام خونه مامايي برم. آخرش من بردمت توي اتاق و كلي داستان برات تعريف كردم.كلي داستان در مورد اينكه آدم بايد در مقابل مشكلات صبور باشه و براشون راه حل پيدا كنه نه اينكه ازشون فرار كنه.برات از اين گفتم كه درسته يه چيزايي توي مهد هست كه تو دوست نداري ولي به جاش كلي چيزهاي مختلف ياد ميگيري و با دوستات بازي مي كني و تازه اون چيزهايي رو هم كه دوست نداري ميتوني تغيير بدي و تبديلش كني به چيزهاي دوست داشتني...بعد از اين حرفها تو تغيير كردي و گفتي از فردا دوباره ميرم مهد.من ميخوام موفق باشم و براي مشكلات راه حل پيدا كنم. من و بابا دوباره شاد شديم. بعد من و تو و بابا و دايي رفتيم هايپر و واسه امروز كه آموزش شنا داري وسايلتو خريديم و شام خورديم و اومديم خونه. صبح كه داشتم توي خواب لباس تنت ميكردم چشماتو باز كردي گفتي من امروز نميرم مهد.ميخوام برم خونه مامايي. گفتم مامايي امروز نيست نوبت دكتر داره .شروع كردي به بهانه گيري.قرار شد بابا تا هر وقت كه تو بخواي توي ماشين بشينه كه اگه تو خواستي بهش زنگ بزني بياد مهد.الان ساعت 9.20 هست و بابا تازه بعد از دو ساعت توي مهد نشستن ،رفته سر كار.تو رفتي استخر و هنوز معلوم نيست كه بعد از برگشتنت از استخر چي پيش مياد! قطعا باز به بابا زنگ ميزني.من هم كه اين سر دنيام و دستم از همه چيز كوتاه L نميدونم راه درست و كار درست چيه؟ بعضي وقتها فكر مي كنم اينكه هميشه من و بابا به ترسهات اهميت داديم و تو رو دور كرديم ازشون اثرش بدتر بوده.اينكه تو از صداي بلند بدت مياد و ما توي فضايي با صداي بلند نگهت نداشتيم...اينكه تا گريه كردي از ترس، سعي كرديم پيشت باشيم... اینکه نخواستی با سرویس بری مدرسه و ما در نهایت تسلیم شدیم....نميدونم درست بوده رفتارهامون يا نه.. واقعا نميدونم...درمونده درمونده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 9:26  توسط مامان آروين  | 

آراد گلی

امسال تولدت رو دو روز زودتر يعني 29 فروردين ماه برگزار كرديم. كيكي كه انتخاب كردي كيك انگري بردز بود و قرار شد تولد انگري بردز رو برگزار كنيم.شش هفت نفر از دوستات رو به همراه پدرها و مادرهاشون دعوت كرديم.كادوي تولد هم با توجه به خراب شدن اسكوترت، اسكوتر بزگتر در نظر گرفته بوديم برات. خدا رو شكر مهموني تولد با توجه به حضور 6-7 بچه شيطون از اون چيزي كه فكر ميكردم خيلي بهتر پيش رفت و خودت هم خيلي خيلي اعلام رضايت ميكردي.اين هم چند تا عكس از تولد شش سالگي گل پسر:

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 خرداد1393ساعت 20:38  توسط مامان آروين  | 

 آراد مهربونم

تو مهربوني و من نميدونم بايد از اين همه عاطفه و محبتي كه توي وجودت هست و بهشون اجازه بروز و خودنمايي نميدي خوشحال باشم يا ناراحت..خوشحال از اينكه پسرم نوع دوستي و انسان دوستي و محبت رو درك مي كنه و ناراحت از اينكه غرورش،درونگراييش -يا هر چيز ديگه اي كه بشه اسمش رو گذاشت- بهش اجازه نشون دادن اينهمه احساسات رو نميده و برعكس هميشه يه ماسك بي تفاوتي به چهره داري ولي مگر يه بچه ميتونه احساسات واقعيش رو از چشم مادرش پنهان كنه.ديروز با هم يه كليپ ميديم كه توي اون يه پسربچه عكس مادرش رو روي زمين ميكشه و خودش رو توي آغوش اون عكس جا ميده.تو به محض ديدن كليپ متوجه پيغامش شدي.رنگ از روت پريد و با لحني نگران و عصبي به من رو كردي و گفتي اين يعني چي؟؟!! و من گفتم احتمالا مادر اين پسربچه رفته مسافرت و پسرك دلتنگه. فهميدن حال خرابت از چهره و نگاه و رنگ و روت كار زياد سختي نبود.شايد به دقيقه نكشيد كه با همه خودداري و تلاشي كه ميكردي نتونستي خودت رو نگه داري و زدي زير گريه ، قلپ قلپ اشك ميريختي و مي گفتي پام درد مي كنه! نگاه غمگيني به بابا شهاب كردم.هر دومون خوب مي دونستيم كه پا درد بهانه بود براي اينكه به اشكهاي عاطفه اجازه پايين اومدن بدي.براي اينكه غرورت جريحه دار نشه سعي كردم تظاهر كنم كه باور كردم و شروع به  ماليدن پاهات كردم. نخواستي راجع به اين قضيه تا چند ساعت صحبت كني تا اينكه ظهر اومدي پيش من دراز كشيدي و گفتي مامان نظرت راجع به اون فيلم چي بود؟ فيلم واقعي بود يا الكي؟ و من سعي ميكردم جوري بهت جواب بدم كه آرامش مهمون دلت بشه.بعد رو كردي به من و گفتي مامان تصميم دارم كاري كنم كه مامان پروين براي هميشه بياد پيشت باشه.و من بغضم رو قورت ميدادم كه تو متوجه نشي اين همه مهربون بودن و حساس بودنت قلب من رو به درد مياره چون نگران هستم كه با اين روحيه توي اين جامعه لعنتي گرگ صفت آسيب ببيني.هر چند كه معتقدم خدا خودش هواي دلهاي مهربون رو داره....  

+ نوشته شده در  شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 16:22  توسط مامان آروين  | 

 
Free counter and web stats